شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣ - اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم
|
نه دو باشد تا تويى صورت پرست |
پيشِ او يك گشت كز صورت برست |
|
٦٧٥/ ١ مثال آن موج درياست، يا انعكاس نور از روزنههاى متعدد. موج كه بر اثر باد مىخيزد در ديده ظاهر بين متعدد است و همچنين نورى كه از روزنهها مىتابد بر حسب شكل روزنههايى كه از آن تابيده است متفرق نمايد ليكن:
|
گر شود پُر نور روزن يا سرا |
تو مدان روشن مگر خورشيد را |
|
|
هر دَر و ديوار گويد روشنم |
پرتو غيرى ندارم اين منم |
|
٣٢٦٣- ٣٢٦٢/ ١ اما اين روزنهها و ديوارها حد نور را بر حسب استعداد خود نشان مىدهند و اگر مانعها را بردارند، جز يك نور نماند. آن كه آسمان را مىنگرد تنها يك خورشيد مىبيند و آن كه چشم به روزنهها دوخته نورها به چشم او متعدد مىآيد. وحدتى كه در ارواح اولياست وحدت ذاتى است نه وحدت عددى.
|
مؤمنان معدود ليك ايمان يكى |
جسمشان معدود ليكن جان يكى |
|
٤٠٨/ ٤ اما جان حيوانى چون مولود قوه حيوانى و بهيمى است و اين قوت در جسم است و جسمها از يكديگر جدايند پس در آن جان، وحدت نيست.
|
جانِ حيوانى ندارد اتّحاد |
تو مجو اين اتّحاد از روح باد |
|
٤١١/ ٤ بدين جهت حيوانها با يكديگر الفت ندارند و از غم و شادى هم غمناك و شادمان نمىشوند.
|
گر خورد اين نان نگردد سير آن |
ور كشد بار اين نگردد او گران |
|
|
بلكه اين شادى كند از مرگِ او |
از حسد ميرد چو بيند برگِ او |
|
٤١٣- ٤١٢/ ٤ اما آنان كه جان حقيقى دارند، از نور واحدى آفريده شدهاند اگر صد يا هزار باشند يكى هستند و اگر يكى از آنان شاد شود همگى شادند و اگر يكى غمناك گردد همگان غمناك.