شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥ - مقدمه مولانا
واىِ: (به صورت مضاف آيد) دريغ بر، افسوس بر.
خيمه زدن: گرد آمدن.
بهمن: نام ماه دوم از زمستان، و معنى ديگر آن تودههاى برف ريخته شده از كوه است.
كه معنى مستحدث است و شاهدى براى آن نديدم هر چند حرف اضافه «بر» معنى جديد را تقويت مىكند.
تن زدن: خاموش گشتن.
|
اى زبان كه جمله را ناصح بُدى |
نوبت تو گشت از چه تن زدى؟ |
|
٣٩٠٣/ ٦ بيدارى كُش: برنده بيدارى، موجب خواب، خواب آور.
آدمى پيوسته بايد محاسب نفس باشد و بداند كه هر لحظه از گذشت عمر را در چه كارى مصرف مىكند. زيستن در جمع اگر در طاعت خدا باشد عبادت است، و اگر در جمع گناهكاران است خفتن به از بيدارى است، بلكه بيدارى گناه است، چنان كه در قرآن كريم خطاب به رسول اكرم ٦ آمده است: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ.» (انعام، ٦٨) چنان كه اصحاب كهف بيداريشان در خدمت كافرى چون دقيانوس بود.
در فقرهاى از سخنان كوتاه مولى امير مؤمنان (ع) آمده است: «... بسا بر پا ايستاده (در نماز) كه از ايستادن، جز بيدارى و رنج برى نخورد. خوشا خوابِ زيركان و خوشا روزه گشادن آنان.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١٤٥)
|
خويش را در خواب كن زين افتكار |
سر ز زير خواب در يَقظَت بر آر |
|
|
همچو آن اصحابِ كهف اى خواجه زود |
رو به ايقاظاً كه تَحسَبهُم رُقُود |
|
٤٤٦٤- ٤٤٦٣/ ٦
|
آفتابا ترك اين گلشن كنى |
تا كه تحتُ الأَرض را روشن كنى |
|
|
آفتاب معرفت را نَقل نيست |
مَشرق او غير جان و عقل نيست |
|
|
خاصه خورشيد كمالى كآن سَرى است |
روز و شب كردار او روشنگرى است |
|
ب ٤٤- ٤٢