شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩٠ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
|
جان ابراهيم از آن انوارِ زفت |
بىحذر در شعلههاى نار رفت |
|
|
چون كه اسماعيل در جويش فتاد |
پيش دشنه آب دارش سر نهاد |
|
|
جان داود از شعاعش گرم شد |
آهن اندر دست بافش نرم شد |
|
|
چون سليمان بُد وصالش را رضيع |
ديو گشتش بنده فرمان و مطيع |
|
|
در قضا يعقوب چون بنهاد سَر |
چشم روشن كرد از بوى پسر |
|
|
يوسف مه رو چو ديد آن آفتاب |
شد چنان بيدار در تعبير خواب |
|
|
چون عصا از دست موسى آب خورد |
مُلكت فرعون را يك لقمه كرد |
|
|
نردبانش عيسى مريم چو يافت |
بر فراز گُنبد چارم شتافت |
|
|
چون محمّد يافت آن ملك و نعيم |
قرص مه را كرد او در دم دو نيم |
|
ب ٩١٧- ٩٠٩ جان ابراهيم ... تَجلّى آن نور بر ابراهيم چنان اثر نهاد تا در آتشى كه نمروديان افروخته بودند رفت و آتش بر او گلستان شد.
|
پرورد در آتش ابراهيم را |
ايمنى روح سازد بيم را |
|
٥٤٧/ ١ جُوى: مقصود جوى نور است و تعبير از آن به جو به مناسبت آوردن صفت آب دار است براى دشنه.
|
همچو اسماعيل پيشش سر بنه |
شاد و خندان پيش تيغش جان بده |
|
٢٢٧/ ١ كه اشارت است به مأمور شدن ابراهيم به ذبح اسماعيل و فديه آمدن. چنان كه در قرآن است «وَ فَدَيْناهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.» (صفات، ١٠٧) شعاع: پرتو. و مقصود پرتو نور الهى است كه بر پيمبران تافت.
دست بافت: (صفت مفعولى مرخم) بافته دست. اشارت است به نرم شدن آن در دست داود، چنان كه از آن زره مىبافت «وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِيدَ: آهن را براى او نرم كرديم.» (سبا، ١٠). (اثر آن نور بود كه آهن در دست داود نرم مىشد.) رَضيع: شير خوار.
رضيع وصال بودن: كنايت از پرورده شدن در اتصال به حق و نيرو گرفتن از او.