شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٩ - فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع
نواختن: دل جويى كردن، حرمت نهادن.
نرد خدمت: اضافه مشبه به به مشبه. نرد خدمت خوش باختن: خوش خدمتى نشان دادن.
مَيلان: ميلان، ميل، تمايل.
|
چون يكى بشكست هر دو شد ز چشم |
مرد احول گردد از ميلان و خشم |
|
٣٣٢/ ١ «چون بر در شهر نزول كرد، از ميلان آن قوم به سوى سلطان شاه.» (جهان گشا، به نقل از لغتنامه) آغاز كرد: آغاز كردند. (ضمير سوم شخص به قرينه حذف شده.)
|
او ز تو رو در كشد اى پُر ستيز |
بندها را بگسلد وز تو گريز |
|
٣٢٠/ ٢ وَجد: طرب، نشاط، پاى كوبى.
آشوفتن: به هيجان آمدن.
به سجده صفّه روفتن: گرد صفّه را با نهادن پيشانى بر آن پاك كردن به نشانه تعظيم.
|
بساط زركش او را به روى روبد ماه |
زمين همت او را به سر كشد كيوان |
|
(فرخى) آز: نياز، حاجت.
صوفى و بسيار خوردن: ابراهيم ادهم را ديدند مقدارى نان سپيد و عسل و كره خريده است. پرسيدند چگونه اين همه را مىخورى. گفت وقتى مىيابيم مردانه مىخوريم و وقتى نيابيم مردانه تحمل مىكنيم. (تلبيس ابليس، ص ١٦٧) و مناسب اين مقام است آن چه در صفوة الصفا آمده است: «چون شيخ صفى الدين در ناو نشست و روانه شد در حال حالتى است ارباب سلوك را كه چون بدان رسند، آتش محبت چنان بر وى مستولى شود و معده چنان آتش گيرد كه اگر طعام مجموع روى زمين به وى دهند بخورد و يك ذرّه به معده وى نرسد ...» (صفوة الصفا، ابن بزاز، ص ٣٣ و صفوة الصفا، به تصحيح طباطبائى مجد، ص ١٣٧) دَقّ: بعض فرهنگ نويسان اين واژه را معرب «دك» و به معنى گدايى و خواستن گرفتهاند، ليكن «دك» بدين معنى فارسى است. گمان دارم دق مخفف دق الباب