شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٨ - فروختن صوفيان بهيمه مسافر را جهت سماع
سه روزه: سه روز پياپى غذا نخوردن، و در اين رياضت را صَبر عَلَى الجُوع نامند. (فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى)
|
در حق او خوردِ نان و شهد و شير |
به ز چلّه وز سه روزه صد فقير |
|
٢٧٠٥/ ٥
|
در عشق ز سه روزه و از چله گذشتيم |
مذكور چو پيش آمد از اذكار رهيديم |
|
(ديوان كبير، ب ١٥٥٩٢)[١] زَنبيل: كنايت از دريوزگى كه براى ستدن چيزى زنبيل به دست بر در خانهها مىشدند.
ميهمان: بعض شارحان آن را همان صوفى گرفتهاند كه خر او را فروختند ولى ظاهراً بلكه مطمئناً مقصود از دولت ميهمان بودن، به نوايى رسيدن است. (امشب دولت به سر وقت ما آمده و به نوايى رسيدهايم.) تخمِ باطل كاشتن: پندار بىهوده كردن، تصور باطل نمودن.
آن چه جان نيست: كنايت از قوت جسمانى و پرورش روح حيوانى.
جان پنداشتن: جان تصور كردن، حيات حقيقى دانستن.
|
و آن مسافر نيز از راه دراز |
خسته بود و ديد آن اقبال و ناز |
|
|
صوفيانش يك به يك بنواختند |
نرد خدمتهاى خوش مىباختند |
|
|
گفت چون مىديد ميلانشان به وى |
گر طرب امشب نخواهم كرد كَى؟ |
|
|
لوت خوردند و سَماع آغاز كرد |
خانقه تا سقف شد پُر دود و گرد |
|
|
دودِ مطبخ گردِ آن پا كوفتن |
ز اشتياق و وجد جان آشوفتن |
|
|
گاه دستافشان قدم مىكوفتند |
گه به سجده صُفَّه را مىروفتند |
|
|
دير يابد صوفى آز از روزگار |
ز آن سبب صوفى بود بسيار خوار |
|
|
جز مگر آن صوفيى كز نور حق |
سير خورد او فارغ است از ننگِ دَق |
|
|
از هزاران اندكى زين صوفىاند |
باقيان در دولت او مىزيند |
|
ب ٥٣٢- ٥٢٤ اقبال: روى آوردن، توجه.
ناز: نوازش كردن، احترام، عزت.
[١] يادداشت دكتر عباس كىمنش.