شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٧ - امتحان پادشاه به آن دو غلام كه نو خريده بود
در اين بيتها مىگويد عقول جزئى شعاعهايى از عقل كُلّ است و عقل كل يك حقيقت بيش نيست. آن كه ميان آن عقل و ميان شعاعهاى آن فرق مىنهد، ديده فكرش درست نيست. ناچار دو مىبيند.
|
هر جوابى كآن ز گوش آيد به دل |
چشم گفت از من شنو آن را بِهِل |
|
|
گوش دَلّاله است و چشم اهل وصال |
چشم صاحب حال و گوش اصحاب قال |
|
|
در شِنود گوش تبديلِ صفات |
در عيان ديدهها تبديل ذات |
|
ب ٨٥٥- ٨٥٣ دَلّاله: (مؤنث دلّال) واسطه ميان خواستار و خواسته.
در بيتهاى گذشته گفته شد كه پرسش به هنگام پديد شدن شبههها و معلوم نبودن حقيقت است و پاسخ بر طرف كننده شبهت. نيز گفت اگر به نور فرقان نورانى مىشديم، حق و باطل براى ما آشكار مىشد. اكنون گويد پاسخى كه بر طرف كننده شبهت است بايد عينى و از راه جان باشد نه گفتارى و از راه گوش و زبان. و به تعبير ديگر آن چه حقيقت را آشكار مىسازد عقل است نه نقل.
|
گوش انگيزد خيال و آن خيال |
هست دلّاله وصال آن جمال |
|
|
جهد كن تا اين خيال افزون شود |
تا دلاله رهبر مجنون شود |
|
٣٩٢٤- ٣٩٢٣/ ٥ و در جاى ديگر روشنتر مىگويد:
|
صد هزاران گوشها گر صف زنند |
جمله محتاجان چشم روشناند |
|
٢٠١٩/ ٤
|
كرد مردى از سخندانى سؤال |
حقّ و باطل چيست اى نيكو مقال |
|
|
گوش را بگرفت و گفت اين باطل است |
چشم حق است و يقينش حاصل است |
|
|
آن به نسبت باطل آمد پيش اين |
نسبت است اغلب سخنها اى امين |
|
٣٩٠٩- ٣٩٠٧/ ٥ و اين فرمودهى امير مؤمنان (ع) است: «بدانيد ميان حق و باطل جز چهار انگشت نيست.
كسى معنى اين سخن را پرسيد امام انگشتان خود را فراهم آورد و برداشت و ميان گوش و ديده گذاشت سپس فرمود: باطل آن است كه بگويى شنيدم و حق آن است كه بگويى