شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣١ - انكار فلسفى بر قرائت إن أصبح ماؤكم غورا
|
هر كه خوابى ديد از روز الست |
مست باشد در ره طاعات مست |
|
|
مىكشد چون اشتر مست اين جوال |
بىفتور و بىگمان و بىملال |
|
٢٣٤٩- ٢٣٤٨/ ٣
|
تو ببينى خواب در، يك خوش لقا |
كو دهد وعده و نشانى مر تو را |
|
|
كه مُراد تو شود، و اينك نشان |
كه به پيش آيد تو را فردا فلان |
|
|
يك نشانى آن كه او باشد سوار |
يك نشانى كه تو را گيرد كنار |
|
|
يك نشانى كه بخندد پيش تو |
يك نشان كه دست بندد پيش تو |
|
|
يك نشانى آن كه اين خواب از هوس |
چون شود فردا نگويى پيش كس |
|
|
ز آن نشان هم زكريّا را[١] بگفت |
كه نيايى تا سه روز اصلا به گفت |
|
|
تا سه شب خامش كن از نيك و بدت |
اين نشان باشد كه يحيى آيدت |
|
|
دم مزن سه روز اندر گفت و گو |
كين سكوت است آيتِ مقصود تو |
|
|
هين مياور اين نشان را توبه گفت |
وين سخن را دار اندر دل نهفت |
|
|
اين نشانها گويدش همچون شكر |
اين چه باشد صد نشانى دگر |
|
|
اين نشانِ آن بود كآن مُلك و جاه |
كه همىجويى بيابى از اله |
|
ب ١٦٧١- ١٦٦١ شدن: حاصل گرديدن، به دست آمدن.
دست بستن: دست بر سينه نهادن، تواضع كردن، فروتنى نمودن.
|
اندر اين فكرت به حرمت دست بست |
بعدِ يك ساعت عمر از خواب جست |
|
١٤٢٦/ ١ زكريا (ع)، والد يحيى، از نسل داود بود. وى هنگام پيرى به درگاه خدا ناليد كه «من پير شدهام و پس از خود بر خويشاوندانم بيمناكم، خدا او را مژده پسرى فرستاد به نام يحيى. زكريا گفت زن من ناز است و من پيرى به پايان زندگانى رسيده. بدو گفته شد اين بر خدا آسان است زكريا گفت پروردگارا مرا نشانهاى ده. گفت نشانه تو آن است كه سه شب و روز با كس سخن نگويى.» (مريم، ٢- ١٠)
|
آن كه مىگريى به شبهاى دراز |
و آن كه مىسوزى سحرگه در نياز |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: با والد يحيى