شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٩ - گرفتار شدن باز ميان جغدان به ويرانه
|
چون سگان كوى پُر خشم و مهيب |
اندر افتادند در دلق غريب |
|
ب ١١٣٣- ١١٢٧ باز آمدن: باز گشتن. اشارت است به داستان رفتن باز شاه به خانه كمپير، و صدمت ديدن و پشيمانى او و روى آوردن به شاه. (نگاه كنيد به: شرح بيت ٣٤٠/ ٢) و مقصود نشان دادن پشيمانى گمراهى است كه بر گردد و روى به عارف كامل آورد.
باز كور: استعارت از حسودى است كه پشيمانى نگيرد و هدايت نپذيرد.
جغدان: استعارت از آنان كه نور معرفت ندارند و خواهان آن هم نيستند.
نور رضا: استعارت از هدايت الهى كه براى همگان است، ليكن آنان كه لياقت ندارند و قضاى بد الهى بر ايشان رفته است از اين نور بهره نمىگيرند.
سرهنگ قضا: (اضافه مشبه به به مشبه) تقدير الهى.
خاك در چشم زدن: كنايت از كور كردن و در اينجا از چشم، بينش درون مقصود است.
از راه بردن: گمراه كردن.
بَر سَرى: بعلاوه.
دَلق: جامه ژنده.
آن كس كه گرفتار وسوسه شيطان شود و از پيروى مردان حق به دور افتد، بود كه توبه كند و باز گردد. او همانند بازى است كه از ايوان شاه گريخت و يك چند در خانه نااهلان به سر برد و پشيمان گشت. امّا اگر كور دل باشد و سر نوشت شوم وى را نزد نااهلان برد از راه رستگارى به يك سو افتاده و از سوى ديگر نااهلان نيز كه او را از جنس خود نمىدانند به آزارش بر مىخيزند. و با وى در نمىآميزند، چنان كه سعدى گويد: «صد چندان كه دانا [را] از نادان نفرت است، نادان را از دانا وحشت [است].» (گلستان، ص ١٤٠) و نگاه كنيد به: رساله لغت موران، فصل ششم، داستان «خور با خفاشان» و فصل هفتم داستان «هدهد و بومان».
|
باز گويد من چه در خوردم به جُغد |
صد چنين ويران فدا كردم به جغد |
|
|
من نخواهم بود اينجا مىروم |
سوى شاهنشاه راجع مىشوم |
|
|
خويشتن مكشيد اى جغدان كه من |
نه مقيمم مىروم سوى وطن |
|
|
اين خراب، آباد در چشم شماست |
ور نه ما را ساعد شه ناز جاست |
|