شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٥ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
خُفيَه: پنهان، نهان.
صُوَرها: چنان كه مىدانيم، صور جمع صورت است در عربى، و در فارسى مفرد است چرا كه فارسى براى صيغه جمع پسوند خاص دارد. پيشينيان بدين نكته واقف بودند، و جمعهاى عربى را به صورت مفرد به كار مىبردند.
غَمام: ابر.
طَلق: رها شدن، زادن. و در اينجا استعارت از آفرينش جهان و بخصوص آدميان است.
جَستَن: سر زدن.
چنان كه ديديم در بيتهاى پيش شاه از غلام پرسيد، حاصل كار تو چيست؟ و او در پاسخ گفت، نتيجه كردار در اين جهان بر كسى آشكار نيست و در قيامت معلوم خواهد شد كه هر كس چه از پيش فرستاده است.
در اين بيتها شاه مىگويد سخن تو درست است، اما اين پوشيدگى براى عامه است.
خاصان حق از حقيقت آگاهاند و چنان نيست كه از من نهان باشد. مىخواهم بدانم بر تو نيز چيزى آشكار است يا نه. و غلام مىگويد اكنون كه حقيقت حال بر تو پوشيده نيست موجب پرسش از من چيست؟ پاسخ شاه بدين پرسش آشكار شدن سِرِّ نهفته است. كه اين جهان، جهان عمل و آزمايش است. «لِيَمِيزَ اللَّهُ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ» (انفال، ٣٧) هر كس گوهر خود را با عمل نشان دهد تا در آن جهان پاداش يا كيفر بيند. نيز در گفته او نكته ديگرى است و آن اينكه حق تعالى با آن كه بر همه چيز عالم است جهان را آفريد تا نشان قدرت او آشكار شود چنان كه فرمود «كُنتُ كَنزاً مَخفِيّاً فَأحبَبتُ أن اعرَفَ فَخَلَقتُ الخَلقَ لِكَى اعرَفَ.» (احاديث مثنوى، ص ٢٩)
|
پس كَلابه تن كجا ساكن شود |
چون سر رشته ضميرش مىكشد |
|
|
تاسه تو شد نشان آن كشش |
بر تو بىكارى بود چون جان كَنِش |
|
|
اين جهان و آن جهان زايد ابد |
هر سبب مادر اثر از وى وَلَد |
|
|
چون اثر زاييد آن هم شد سبب |
تا بزايد او اثرهاى عجب |
|
|
اين سببها نسل بر نسل است ليك |
ديدهاى بايد منوّر نيك نيك |
|
ب ٩٩٨- ٩٩٤ كَلابَه: دوك.