شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٩ - عكس تعظيم پيغام سليمان در دل بلقيس از صورت حقير هدهد
سُها: ستارهاى است خرد پهلوى عناق در بنات النعش صغرى، و از سها در اين بيت برترى و بلندى مقصود است.
ثرى: خاك. اگر آب لطيف است و خاك سنگين و كثيف، اگر دردى آب ته مىنشيند و آب صافى بالا مىرود آن لطافت و كثافت نه از طبيعت آب و خاك است- چنان كه فلسفى پندارد- بلكه آن طبيعت را خالق آنها بدانها داده است و هر گاه اراده كند جسم كثيف را علوى و جسم لطيف را سفلى مىكند.
|
اين رسنها سببها در جهان |
هان و هان زين چرخ سر گردان مدان |
|
|
تا نمانى صفر و سر گردان چو چرخ |
تا نسوزى تو ز بىمغزى چو مرخ |
|
|
باد آتش مىخورد از امر حق |
هر دو سر مست آمدند از خمر حق |
|
٨٥١- ٨٤٩/ ١ انسان و همه موجودات مسخّر امر حضرت حقاند و اگر نوعى را بر نوعى برترى بود آن مزيت را حق تعالى بدو بخشيده است. هر كه برابر حق تواضعش بيشتر، لطف پروردگار او را شاملتر و آن كه در اين درگاه گردن افرازد خشم خدايش از پا در اندازد.
آدم از فروتنى مسجود فرشتگان شد و ابليس از برترى جويى از راندگان.
|
علّتى بتّر ز پندار كمال |
نيست اندر جان تو اى ذو دَلال |
|
|
از دل و از ديدهات بس خون رود |
تا ز تو اين معجبى بيرون شود |
|
|
علّت ابليس أنَا خَبرى بُدست |
وين مرض در نفس هر مخلوق هست |
|
|
گر چه خود را بس شكسته بيند او |
آب صافى دان و سرگين زيرِ جو |
|
٣٢١٧- ٣٢١٤/ ١
|
چار طبع و علّت اولى نِيَم |
در تصرّف دائما من باقيم |
|
|
كار من بىعلّت است و مستقيم |
هست تقديرم نه علّت، اى سقيم |
|
|
عادت خود را بگردانم به وقت |
اين غبار از پيش بنشانم به وقت |
|
|
بحر را گويم كه هين پُر نار شو |
گويم آتش را كه رو گلزار شو |
|
|
كوه را گويم سبك شو همچو پشم |
چرخ را گويم فرو در پيش چشم |
|
|
گويم اى خورشيد مقرون شو به ماه |
هر دو را سازم چو دو ابر سياه |
|
|
چشمه خورشيد را سازيم خشك |
چشمه خون را به فن سازيم مشك |
|