شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦١ - ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت
ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كُشت به تهمت
|
آن يكى از خشم مادر را بكُشت |
هم به زخم خنجر و هم زخم مُشت |
|
|
آن يكى گفتش كه از بد گوهرى |
ياد ناوردى تو حقِّ مادرى |
|
|
هى تو مادر را چرا كُشتى بگو؟ |
او چه كرد آخر بگو؟ اى زشت خو |
|
|
گفت كارى كرد كآن عارِ وِى است |
كُشتمش كآن خاك ستَّارِ وِى است |
|
|
گفت آن كس را بكُش اى محتشم |
گفت پس هر روز مردى را كُشَم |
|
|
كُشتم او را رَستم از خونهاى خلق |
ناى او بُرَّم به است از ناى خلق |
|
ب ٧٧٨- ٧٧٣ بد گوهرى: بد ذاتى، بد نهادى، خباثت.
سَتَّار: پوشنده.
مُحتَشم: در لغت به معنى با شوكت و با دبدبه است، ليكن پيداست كه در اين بيت چنين معنى مقصود نيست تنها مطلق مخاطب را قصد دارد. اى مرد.
خونهاى خلق: كشتن مردم را به گردن داشتن.
ناى: گلو.
در پايان داستان گذشته، سخن از نفس به ميان آورد كه دشمن درونى آدمى اوست و آدمى بىجهت با ديگران كينهتوزى مىكند اگر نفس را بكشد، از در افتادن با ديگران آسوده مىشود. به مناسبت اين داستان را آورد و ديگر بار به موضوع مورد بحث اشارت مىكند كه:
|
نفس توست آن مادر بَد خاصيت |
كه فساد اوست در هر ناحيت |
|
|
هين بكُش او را كه بهر آن دَنى |
هر دمى قصد عزيزى مىكنى |
|
|
از وى اين دنياى خوش بر توست تنگ |
از پى او با حق و با خلق جنگ |
|
|
نَفس كُشتى باز رَستى ز اعتذار |
كس تو را دشمن نماند در ديار |
|