شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٦٢ - ملامت كردن مردم شخصى را كه مادرش را كشت به تهمت
|
گر شكال آرد كسى بر گفتِ ما |
از براى انبيا و اوليا |
|
|
كانبيا رانى كه نفس كشته بود |
پس چراشان دشمنان بود و حسود |
|
|
گوش نه تو اى طلبكار صواب |
بشنو اين اشكال و شُبهت را جواب |
|
|
دشمن خود بودهاند آن مُنكران |
زخم بر خود مىزدند ايشان چنان |
|
ب ٧٨٦- ٧٧٩ دَنِى: پست، بىارزش.
اعتذار: پوزش خواستن (از گناهانى كه هواى نفس موجب ارتكاب آن مىشود).
شِكال: اشكال، خرده گيرى.
شُبهَت: پوشيدگى كار.
تا آدمى بنده هواى نفس است و رضايت نفس را مىجويد هر روز و هر دم گناهى را مرتكب مىشود كه: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ.» (يوسف، ٥٣) و اگر كسى بر قدرتى دست يابد كه بتواند نفس را بكشد و از شرّ او برهد، ديگر دشمنى نخواهد داشت. از اين توجيه پرسشى به ميان مىآيد كه اگر كشتن نفس موجب از ميان رفتن دشمنان است، چرا پيمبران آن همه دشمن داشتند؟ حالى كه پيمبران نفس خود را كشته بودند. مولانا پاسخ مىدهد كه آن دشمنان، دشمنان پيمبران نبودند، بلكه دشمن خود بودند چرا كه:
|
دشمن آن باشد كه قصد جان كند |
دشمن آن نبود كه خود جان مىكند |
|
|
نيست خُفَّاشك عَدُوِّ آفتاب |
او عَدُوِّ خويش آمد در حجاب |
|
|
تابش خورشيد او را مىكُشد |
رنج او خورشيد هرگز كى كشد |
|
|
دشمن آن باشد كزو آيد عذاب |
مانع آيد لعل را از آفتاب |
|
|
مانع خويشاند جمله كافران |
از شعاع جوهر پيغمبران |
|
ب ٧٩١- ٧٨٧ جان كندن: كنايت از خود را كشتن، با خود در جنگ بودن.
عَدُوّ: دشمن.
حجاب: پنهان بودن، در تاريكى به سر بردن.
سپس مىفرمايد معنى دشمنى آن است كه كسى بكوشد تا به ستم حقى را از ديگرى بستاند يا او را از حقى كه خاص اوست مانع گردد. منكران پيمبران نمىخواستند حقى از