شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥٠ - وحى آمدن موسى را
وحى آمدن موسى را ٧ در عذر آن شبان
|
بعد از آن در سرِّ موسى حق نهفت |
رازهايى گفت كآن نايد به گفت |
|
|
بر دل موسى سخنها ريختند |
ديدن و گفتن به هم آميختند |
|
|
چند بىخود گشت و چند آمد به خود |
چند پرّيد از ازل سوى ابد |
|
|
بعد از اين گر شرح گويم ابلهى است |
ز آن كه شرح اين وراى آگهى است |
|
|
ور بگويم عقلها را بر كند |
ور نويسم بس قلمها بشكند |
|
|
چون كه موسى اين عتاب از حق شنيد |
در بيابان در پى چوپان دويد |
|
|
بر نشان پاى آن سر گشته راند |
گرد از پرّه بيابان بر فشاند |
|
ب ١٧٦٨- ١٧٦٢ سرّ: نهان، و در اصطلاح عارفان يكى از مدركات باطنى است و آن لطيفهاى است وديعت نهاده در قالب انسان، مانند ارواح و محل مشاهدت است، چنان كه ارواح محل محبت است و قلوب محل معارف. (رساله قشيريه، ص ٤٨) ريختن: القا كردن.
ديدن و گفتن ...: چنان كه شنيدن و مشاهدت با هم بود. به گوش مىشنيد و به دل در مىيافت.
از ازل سوى ابد ...: كنايت از سير كردن از عالم غيب به شهود و بعكس.
عتاب: سرزنش.
پره: دامنه.
|
چو لشكر جمع شد بر پرّه كوه |
زمين بر كوه مىباليد ز انبوه |
|
(ويس و رامين) حق تعالى آن چه را بايد از گفتارِ برون و ديدار درون به موسى فرمود و در مشاهدت و مخاطبت او را بدان چه از وى رفته بود آگاه ساخت. موسى از تحمل اين بار سنگين از