شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٥ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
|
رنج و غم را حق پى آن آفريد |
تا بدين ضد خوشى دلى آيد پديد |
|
|
پس نهانيها به ضد پيدا شود |
چون كه حق را نيست ضد پنهان بود |
|
١١٣١- ١١٣٠/ ١
|
ظهور جمله اشيا به ضد است |
ولى حق را نه مانند و نه نِدّ است |
|
(شبسترى، گلشن راز) ذاتُ الشَّمال: مأخوذ است از آيه «وَ نُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَ ذاتَ الشِّمالِ: و ما مىگردانيم آنان را سوى راست و سوى چپ.» (كهف، ١٨) و مقصود از ذات الشمال و ذات اليمين در بيت مورد بحث بُعد از حق و قرب به اوست.
يُرجَى الرِّجال: نيكلسون فعل «يرجى» را مجهول ضبط كرده است. كفافى آن را چنين معنى كرده است: «ما يَشتاقُ لَذَّةَ أصحابِ اليَمِينِ الّا الرِّجالُ.» ولى اين تعبير با سياق عبارت سازگار نيست، چه فعل «يرجى» مجهول است.
رجال: كنايت از مردان حق.
دو پر بودن: در خوف و رجا به سر بردن.
سره: گزيده.
اگر آدمى پيوسته در خوف به سر برد نوميد گردد و اگر غرق رجا شود از كار باز ماند و به طغيان گرايد. پس بايد پيوسته ميان اين دو حالت باشد. ابو عثمان مغربى گفت: «آن كه خود را بر رجا واداشت از كار باز ماند و آن كه خوف را بر خود گمارد نوميد گشت. لكن يك بار اين بايد و يك بار آن.» (رساله قشيريه، ص ٦٨)
|
يا رها كن تا نيابم در كلام |
يا بده دستور تا گويم تمام |
|
|
ور نه اين خواهى نه آن فرمان تو راست |
كس چه داند مر تو را مقصد كجاست |
|
|
جان ابراهيم بايد تا به نور |
بيند اندر نار فردوس و قصور |
|
|
پايه پايه بر رود بر ماه و خَور |
تا نماند همچو حلقه بندِ در |
|
|
چون خليل از آسمان هفتمين |
بگذرد، كه لا احبُّ الآفِلِينَ |
|
|
اين جهانِ تن غلط انداز شد |
جز مر آن را كو ز شهوت باز شد |
|
ب ١٥٥٢- ١٥٤٧ در كلام نيامدن: سخن نگفتن، خاموش ماندن.