شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٢ - رنجانيدن اميرى خفتهاى را كه مار در دهانش رفته بود
ص ٦٠) مؤلف اعلام الورى نويسد: در جنگ احد هنگامى كه چهره رسول خدا ٦ آسيب ديد، بدو گفتند آنان را نفرين نمىكنى. گفت «اللَّهُمَّ اهدِ قَومِى فَإنَّهُم لا يَعلَمُونَ.» (اعلام الورى، ص ٨٣، بحار الانوار، ج ٢١، ص ٩٦) ليكن در تفسير عياشى (ج ٢، ص ٩٢) آمده است كه رسول ٦ اين جمله را هنگام تقسيم غنيمتهاى حنين فرمود. در مسند احمد (ج ١، ص ٤٢٧) آمده است كه در جعرانه اين جمله از پيغمبر شنيده شد.
كان عود: استعارت از مرتبه عالى كمال كه در اولياست.
آتش زدن: آزار رساندن، و در آن تلميحى است بدان چه معاندان به شمس نسبت مىدادند و او را ملحد و گمراه مىخواندند و چندان در پى آزار او بر آمدند كه ناپديد شد.
گفت پيغمبر: اشارت به جملهاى است كه آن را از رسول خدا ٦ آوردهاند. «العَدُوُّ العاقِل وَ لَا الصَّديقُ الجاهِل.» و از سخنان مولى امير مؤمنان (ع) است «إيَّاكَ وَ مُصادَقَةُ الأَحمَقِ فَإنَّهُ يُرِيدُ أن يَنفَعَكَ فَيَضُرَّكَ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٣٨) اولياى حق پاكاند و پاك كننده ناپاكان. و ديگر بندگان پيوسته دستخوش عصيان. از آنان راهنمايى و درمانبخشى است و از اينان طغيان و سركشى. اوليا چون مظهر حقاند و حق رحمت مطلق است، پيوسته بر اين نافرمانان مىبخشند و اگر آنان را آسيبى رسانند، به مقتضاى طبيعت خود بر ايشان رحمت مىآرند و از خدا هدايتشان را مىخواهند. و به جاى نفرين دعاى خير مىكنند چرا كه هر كس آن كند كه مقتضاى طبيعت اوست. و اگر گاهى رو ترش سازند بر حسب مصلحت است. و اگر تكليفى سخت نهند عين مرحمت. بدين مناسبت داستان امير و مرد خفته را به ميان مىآرد كه ظاهر دواندن مرد رنج بود، اما آن دويدن وسيلت بيرون آمدن مار از درون وى مىشد.
رنجانيدن اميرى خفتهاى را كه مار در دهانش رفته بود
|
عاقلى بر اسب مىآمد سوار |
در دهان خفتهاى مىرفت مار |
|
|
آن سوار آن را بديد و مىشتافت |
تا رماند مار را فرصت نيافت |
|
|
چون كه از عقلش فراوان بُد مدد |
چند دبّوسى قوى بر خفته زد |
|
|
بُرد او را زخم آن دبّوس سخت |
زو گريزان تا به زير يك درخت |
|
|
سيب پوسيده بسى بُد ريخته |
گفت از اين خور اى به دَرد آويخته |
|
|
سيب چندان مر و را در خورد داد |
كز دهانش باز بيرون مىفتاد |
|
|
بانگ مىزد كاى امير آخر چرا |
قصد من كردى تو ناديده جفا |
|
|
گر تو را ز اصل است با جانم ستيز |
تيغ زن يك بارگى خونم بريز |
|
|
شوم ساعت كه شدم بر تو پديد |
اى خنك آن را كه روى تو نديد |
|
|
بىجنايت بىگُنه بىبيش و كم |
ملحدان جايز ندارند اين ستم |
|
|
مىجهد خون از دهانم با سخن |
اى خدا آخر مكافاتش تو كن |
|
|
هر زمان مىگفت او نفرين نو |
اوش مىزد كاندرين صحرا بدو |
|
|
زخم دبّوس و سوار همچو باد |
مىدويد و باز در رو مىفتاد |
|
|
مُمتلى و خوابناك و سست بُد |
پا و رويش صد هزاران زخم شد |
|
|
تا شبانگه مىكشيد و مىگشاد |
تا ز صفراقى شدن بر وى فتاد |
|
|
زو بر آمد خوردها زشت و نكو |
مار با آن خورده بيرون جَست از او |
|
|
چون بديد از خود برون آن مار را |
سجده آورد آن نكو كردار را |
|
|
سَهمِ آن مار سياه زشت زفت |
چون بديد آن دردها از وى برفت |
|
|
گفت خود تو جبرئيل رحمتى |
يا خدايى كه ولىِّ نعمتى |
|
|
اى مبارك ساعتى كه ديديم |
مرده بودم جان نو بخشيديم |
|
|
تو مرا جويان مثال مادران |
من گريزان از تو مانند خران |
|
ب ١٨٨٨- ١٨٦٨