شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٣ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
با وكيل قاضى ادراكمند |
اهل زندان در شكايت آمدند |
|
|
كه سلام ما به قاضى بر كنون |
باز گو آزارِ ما زين مردِ دون |
|
|
كاندرين زندان بماند او مُستَمِر |
ياوه تاز و طبل خوار است و مُضِرّ |
|
|
چون مگس حاضر شود در هر طعام |
از وقاحت بىصَلا و بىسلام |
|
|
پيش او هيچ است لوت شصت كس |
كر كند خود را اگر گوييش بس |
|
|
مرد زندان را نيايد لقمهاى |
ور به صد حيلت گشايد طعمهاى |
|
|
در زمان پيش آيد آن دوزخ گلو |
حجّتش اين بود كه خدا گفتا كلوا |
|
|
زين چنين قحط سه ساله داد، داد |
ظِلِّ مولانا ابد پاينده باد |
|
|
يا ز زندان تا رود اين گاوميش |
يا وظيفه كن ز وقفى لقمهايش |
|
|
اى ز تو خوش هم ذكور و هم اناث |
داد كن المُستَغاثُ المُستَغاث |
|
ب ٦٢٠- ٦١١ ادراكمند: (صفت مركب) داراى ادراك، باشعور، كنايت از آگاه در مسائل قضاوت.
مُستَمِرّ: پيوسته، و مقصود زمان دراز است.
ياوه تاز: هرزه گرد، كه اين سو و آن سو رود.
|
ز آن ضلالتهاى ياوه تازشان |
حفره ديوار و دَر غمّازشان |
|
٢٠٧٦/ ٥
|
گفت آن درويش اى داناى راز |
از پى اين گنج كردم ياوه تاز |
|
٢٢٨٨/ ٦ طبل خوار: نگاه كنيد به: شرح بيت ٤٠٣/ ٢ مُضِر: آسيب رساننده.
وَقاحت: ستيزه رويى، بىشرمى.