شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٣ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
كارِ بخت است آن و آن هم نادر است |
كسب بايد كرد تا تن قادر است |
|
|
كسب كردن گنج را مانع كى است |
پا مكش از كار آن خود در پى است |
|
|
تا نگردى تو گرفتار اگر |
كه اگر اين كردمى يا آن دگر |
|
|
كز اگر گفتن رسول با وفاق |
منع كرد و گفت آن هست از نفاق |
|
|
كآن منافق در اگر گفتن بمُرد |
وز اگر گفتن بجز حسرت نبُرد |
|
ب ٧٣٥- ٧٢٦ شدن: رفتن. و در اينجا مقصود «از فرمان برون شدن» است.
خر نفس: اضافه مشبه به به مشبه.
به ميخ بستن: كنايت از به تسليم آوردن، مانع طغيان شدن. و از «ميخ»، صبر و شكر را خواهد كه در بيت بعد آمده است.
بردنى: ياء معنى الزام مىدهد.
وازِر: (اسم فاعل از وزر) گناهكار. و مأخوذ است از آيه «وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرى.»\* (زمر، ٧) و نيز نگاه كنيد به: نجم، ٣٨ هيچ كس ندرود: نظير:
|
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر |
كاى نور چشم من بجز از كشته ندروى |
|
(حافظ) طمع خام: چشمداشت فتوح بدون رنج و رياضت.
مه: نه.
كسب: در لغت به معنى ورزيدن است و در اصطلاح متكلّمان اشعرى عبارت است از تعلق قدرت بنده به كارى كه مقدور است، و گويند افعال بندگان به قدرت خداست، و قدرت بنده را در آن تأثيرى نيست. ليكن خدا چنان خواسته است كه در بنده قدرت و اختيارى ايجاد كند تا اگر مانعى نبود فعل مقدور را مقارن قدرت و اختيار بنده انجام دهد. و بدين ترتيب فعل بنده، مخلوق خداى تعالى است ابداعاً و بنده را قدرت كسب آن فعل است.
پس كسب تعلق بنده است بدان اراده و همين مقدار را در اختيار كافى مىدانند. غزالى گويد: «و چون حق تعالى هر چه كند قدرت او در بند هيچ چيز نيست بيرون وى، آن را اختراع گفتند و چون آدمى نه چنين بوَد و نه چنان بود، كه قدرت و ارادت او به اسبابى