شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢ - اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم
|
چون نظر در قرص دارى خود يكى است |
و آن كه شد محجوب ابدان در شكى است |
|
|
تفرقه در روح حيوانى بود |
نفس واحد روح انسانى بود |
|
|
چون كه حق رَشَّ عليهم نورَهُ |
مفترق هرگز نگردد نور او |
|
ب ١٨٧- ١٨٢ مُفتَرِق: جدا، پراكنده.
ابدان: جمع بدن: تن. رَوزن ابدان: اضافه مشبه به به مشبه.
محجوب: پوشيده.
تفرقه: جدايى.
رَشَّ عَلَيهِم نُورَهُ: پاشيد بر آنان روشنى خود را. مأخوذ است از حديث «انَّ اللَّهَ تَعالى خَلَقَ خَلقَهُ فِى ظُلمَةٍ فَألقَى عَلَيهِم مِن نُورِهِ فَمَن أصابَهُ مِن ذلِكَ النُّورِ اهتَدَى وَ مَن أخطَأَهُ ضَلَّ:
خداى تعالى آفريد آفريدگانش را در تاريكى، پس افكند بر آنان از نور خود، پس آن را كه از اين نور رسيد هدايت يافت و آن را كه نرسيد گمراه شد.» (احاديث مثنوى، ص ٦) و اين روايت در ارشاد القلوب چنين است: «قال رسولُ اللَّهِ ٦ لِعَلىٍّ (ع) إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ وَ تَعالى خَلَقَنِى وَ ايَّاكَ مِن نُورِهِ الأَعظَمِ ثُمَّ رَشَّ مِن نُورِنا عَلى جميع الأنوارِ مِن بَعد خَلقِهِ فَمَن أصابهُ مِن ذلِكَ النُّورِ اهتَدَى إلَينا وَ مَن أخطَأَ ذلِك النُّورَ ضَلَّ عَنَّا.» (بحار الانوار، ج ٦٥، ص ٤٤)
|
حق فشاند آن نور را بر جانها |
مقبلان برداشته دامانها |
|
٧٦٠/ ١ كثرتى كه در اين جهان مشاهده شود به خاطر اعراض است و اعراض متعلق بر اجسام، چون طول و عرض و عمق و رنگ و عَرَضهاى ديگر. حيوان چون داراى نفس بهيمى است و آن نفس مولود قوهاى است كه در اين جسم است و از آن پديد مىآيد داراى كثرت است. از اين رو حيوانها از يكديگر جدايند. اما جان اولياى خدا چنان كه گفته شد از عالم ديگرى است آن جان نه مولود جسم است و نه در بند تعلقات جسمانى. بدين جهت خواهشهاى نفسانى و هواهاى اين جهانى را كه مولود روح حيوانى است و منشأ و موجب افتراق، در آنان راه ندارد. پس در حقيقت آن روحها يكى است، هر چند به صورت متعدد نمايد.