شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٨٠ - به راه كردن شاه يكى را از آن دو غلام و از اين ديگر پرسيدن
به راه كردن شاه يكى را از آن دو غلام و از اين ديگر پرسيدن
|
آن غلامك را چو ديد اهل ذَكا |
آن دگر را كرد اشارت كه بيا |
|
|
كاف رحمت گفتمش تصغير نيست |
جَد گُوَد فرزندَ كَم تحقير نيست |
|
ب ٨٦١- ٨٦٠ ذَكا: ذَكاء، تيز هوشى.
گُوَد: گويد.
تحقير نيست: اين توضيح را از آن مىدهد كه كاف پسوند در فارسى به معنيهاى متعدد به كار رود كه از جمله آن تحقير است چنان كه در «مردك».
|
چون بيامد آن دوم در پيش شاه |
بود او گنده دهان دندان سياه |
|
|
گر چه شه ناخوش شد از گفتار او |
جُست و جويى كرد هم ز اسرار او |
|
|
گفت با اين شكل و اين گندِ دهان |
دور بنشين ليك آن سوتر مران |
|
|
كه تو اهل نامه و رقعه بُدى |
نه جليس و يار و هم بقعه بُدى |
|
|
تا علاج آن دهان تو كنيم |
تو حبيب و ما طبيب پُر فنيم |
|
|
بهر كيكى نو گليمى سوختن؟ |
نيست لايق از تو ديده دوختن |
|
|
با همه بنشين دو سه دستان بگو |
تا ببينم صورت عقلت نكو |
|
ب ٨٦٨- ٨٦٢ اسرار: جمع سر: پوشيده، پنهانى. و در اينجا جست و جو از اسرار معنى اختيار و آگاهى يافتن از ميزان فهم غلام است. (جست و جويى كرد تا بداند خرد و زيركى او در چه پايه است.) آن سوتر مران: چندان فاصله مگير. از مجلس برون مرو. از ديده دور مشو.
اهل نامه و رقعه: قاصدى كه كارهاى بيرونى و نامه بردن به عهده اوست.
جَليس: هم مجلس، همنشين.