شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٦٨ - آفت تأخير خيرات به فردا
|
آدمى چون نور گيرد از خدا |
هست مسجود ملايك زِ اجتِبا |
|
|
نيز مسجود كسى كو چون ملك |
رسته باشد جانش از طغيان و شك |
|
|
آتشِ چه؟ آهن چه؟ لب ببند |
ريش تشبيه مُشَبِّه را مَخند |
|
|
پاى در دريا مَنِه كم گوى از آن |
بر لب دريا خمش كن لب گزان |
|
|
گر چه صد چون من ندارد تابِ بحر |
ليك مىنشكيبم از غَرقابِ بحر |
|
|
جان و عقل من فداى بحر باد |
خونبهاى عقل و جان اين بحر و داد |
|
|
تا كه پايم مىرود رانم در او |
چون نماند پا چو بطّانم در او |
|
ب ١٣٥١- ١٣٤٥ اجتبا: گزيدگى، بر گزيده شدن.
مُشَبِّه: همانند كننده، آن كه خدا را به چيزى همانند كند.
پاى در دريا نهادن: كنايت از ادب نگاه داشتن.
لب گزان: (صفت فاعلى مركب) در اين بيت كنايت از شرمگين بودن است.
|
ز شرم كشتن ما دردمندان |
گزد تيغش ز جوهر لب به دندان |
|
(عطار، به نقل از لغتنامه) شكيبيدن: صبر كردن.
در بيتهاى پيش گفت چون ناقص به كامل پيوست و خود را در او محو ساخت به كمال او آراسته مىگردد. سپس چنان كه عادت اوست براى بهتر روشن كردن مطلب به آتش و آهن مثل زد كه چون آهن تيره در آتش افتاد سياهى از او مىرود و فروغ آتش را مىگيرد. سپس گفته خود را استدراك مىكند كه آتش و آهن هر دو از عنصرهاى مادى اين عالماند، بدين جهت مىگويد اين تشبيه از مقوله تشبيه معقول به محسوس است. و تنها به خاطر آسان ساختن درك حقيقت براى دلهاى ساده چنين تشبيهى كرده است پس بايد او را معذور داشت. و از گستاخى خود عذر مىخواهد و گويد: آن كه هنوز گرفتار صفتهاى بشرى است و محدود است چگونه تواند با نامحدود يكى شود همان به كه ادب پيش گيرد و حدّ خود بداند. و معنى بيت آخر فناى تدريجى بنده است در حضرت حق كه تعيّنات را اندك اندك از دست مىدهد و چون همه خودى را رها كرد به او پايدار مىماند و به تعبير ديگر سالك تا توان دارد بايد با رياضت و مجاهدت پيش