شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤ - هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر
هلال پنداشتن آن شخص خيال را در عهد عمر
|
ماه روزه گشت در عهد عمر |
بر سَر كوهى دويدند آن نفر |
|
|
تا هلال روزه را گيرند فال |
آن يكى گفت اى عمر اينك هلال |
|
|
چون عمر بر آسمان مه را نديد |
گفت كين مه از خيال تو دميد |
|
|
ور نه من بيناترم افلاك را |
چون نمىبينم هلال پاك را |
|
|
گفت تر كُن دست و بر ابرو بمال |
آن گهان تو در نگر سوى هلال |
|
|
چون كه او تر كرد ابرو مه نديد |
گفت اى شه نيست مَه شد ناپديد |
|
|
گفت آرى موى ابرو شد كَمان |
سوى تو افكند تيرى از گُمان |
|
|
چون يكى مو كژ شد او را راه زد |
تا به دعوى لاف ديدِ ماه زد |
|
ب ١١٨- ١١١ گشتن: آمدن، در آمدن.
عهد: دوران خلافت، روزگار.
نفر: (اسم جمع) گروه مردم.
فال گرفتن: رسم بوده است كه هنگام ديدن ماه به روى يكديگر يا به آب و جز آن مىنگريستند و آن نگريستن را به فال نيك مىگرفتند.
دميدن: پديد شدن.
تير از گمان افكندن: كنايت از به وسوسه در انداختن، به خيال افكندن.
راه زدن: گمراه كردن.
لاف زدن: به گزافه چيزى گفتن.
مأخذ اين داستان را مرحوم فروزانفر از انس بن مالك آورده است كه در راه مكه و مدينه هلال را ديدم به عمر گفتم هلال را نمىبينى. گفت نه، بزودى آن را مىبينم حالى كه دراز كشيده باشم. اين داستان تأييدى براى گفتههاى پيشين است كه آن چه منشأش قوه