شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩ - مقدمه مولانا
جسماند و جسم از نور معرفت بهره ندارد. اما اولياى حق با نور الهى كه از آن برخوردارند، درون و برون را روشن مىدارند.
|
شد حواس و نطق بابايان ما |
محوِ نور دانش سلطانِ ما |
|
|
حسها و عقلهاشان در درون |
موج در موج لدينا مُحضَرون |
|
٣٦٧٢- ٣٦٧١/ ١ مخاطب بيتهاى ٥٢ به بعد ظاهراً حسام الدين است كه مدتى توجه را از اين عالم به عالمى ديگر معطوف نمود و موجب تأخير در سرودن مثنوى گرديده بود و ممكن است اشارت به ولى و انسان كامل باشد كه مظهر تجلّى الهى است و از كم و كيفهاى ظاهرى برون است ليكن بر مصلحت و لزوم سنخيت در هر عصر و زمانى به شكلى تجلّى مىكند، ولى حقيقت او برون از اين شكلهاست و برتر از ديگر انسانهاست.
|
روح با علم است و با عقل است يار |
روح را با تازى و تركى چه كار؟ |
|
|
از تو اى بىنقش با چندين صُوَر |
هم مُشبّه هم مُوحّد خيره سَر |
|
|
گه مشبّه را موحّد مىكند |
گه موحّد را صُوَر رَه مىزند |
|
|
گه تو را گويد ز مستى بو الحسن |
يا صَغِيرَ السِّنِّ يا رَطبَ البَدن |
|
|
گاه نقش خويش ويران مىكند |
آن پى تَنزيه جانان مىكند |
|
ب ٦٠- ٥٦ بىنقش: مجرّد. كه در صورتى خاص نيست، كه جزئى و مشخص نيست.
صُوَر: جمعِ صورت: نمودار ظاهرى هر چيز. آن چه فعليت هر چيز بدان حاصل شود، مقابل هيولى.
مُشَبِّه: در اصطلاح متكلّمان اسلامى، آنان كه خداى جلّ و علا را به چيزى همانند كنند.
تشبيه منافى توحيد است و در خطبه مولى امير مؤمنان (ع) آمده است: «كَذَبَ العادِلوُنَ بِكَ اذ شَبَّهُوكَ ... وَ أشهَدُ أنَّ مَن شَبَّهَكَ بِتَبايُنِ أعضاءِ خَلقِكَ ... لَم يَعقِد غَيبَ ضَمِيرِهِ عَلَى مَعرِفَتِكَ.» (نهج البلاغه، خطبه ٩١) بُو الحَسَن: داراى نيكويى، نيكو. كنايت از شخص است، چون بُو العَلا و جز آن، كه در مجلّدات مثنوى آمده است. نيكلسون گويد مقصود كسى است كه مست عشق الهى است. بعضى آن را اشارت به شيخ ابو الحسن خرقانى گرفتهاند، ليكن بعيد به نظر مىرسد