شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٧٤ - امتحان پادشاه به آن دو غلام كه نو خريده بود
امتحان پادشاه به آن دو غلام كه نو خريده بود
|
پادشاهى دو غلام ارزان خريد |
با يكى ز آن دو سخن گفت و شنيد |
|
|
يافتش زيرك دل و شيرين جواب |
از لب شَكَّر چه زايد؟ شكر آب |
|
|
آدمى مخفى است در زير زبان |
اين زبان پَرده است بر درگاه جان |
|
|
چون كه بادى پرده را درهم كشيد |
سِرِّ صحنِ خانه شد بر ما پديد |
|
|
كاندر آن خانه گهر يا گندم است |
گنج زر يا جمله مار و كژدم است |
|
|
يا در او گنج است و مارى بر كَران |
ز آن كه نبود گنج زر بىپاسبان |
|
ب ٨٤٤- ٨٣٩ مناسبت اين داستان با گفته پيش در بيت آخرين است كه «پاى كژ را كفش كژ بهتر بود.» چنان كه خواهيم ديد پادشاه آن غلام را كه به ظاهر نكو و در سيرت بد خوست از پيشگاه خود مىراند و لايق حضور نمىداند.
آدمى مخفى است ...: مأخوذ است از فرمودهى امير مؤمنان (ع) «تَكَلَّمُوا تُعرَفُوا فَإِنَّ المَرءَ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسانِهِ.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٣٩٢)
|
تا مرد سخن نگفته باشد |
عيب و هنرش نهفته باشد |
|
(سعدى) اين زبان پرده است:
|
زبان در دهان اى خردمند چيست |
كليد در گنج صاحب هنر |
|
|
چو در بسته باشد چه داند كسى |
كه جوهر فروش است يا پيلهور |
|
(سعدى) درون آدمى بر ديگران نهفته است. و كس نداند در سينهها چه خفته است، تا مرد زبان گشايد و آن چه در دل دارد به زبان آيد و معلوم گردد خير ديگرى را خواهان است، يا در پى آزار مردمان است. در آن دل گنجى از علم نهفته است يا مارى بر سر آن گنج