شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٧ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
|
شاد گشتى هر كه رويت ديدهيى |
ديدنت مُلك جهان ارزيديى |
|
|
گفت رمزى ز آن بگو اى پادشاه |
كز براى من بگفت آن دين تباه |
|
|
گفت اوّل وصف دو روييت كرد |
كآشكارا تو دوايى خُفيه درد |
|
|
خُبث يارش را چو از شه گوش كرد |
در زمان درياى خشمش جوش كرد |
|
|
كف بر آورد آن غلام و سرخ گشت |
تا كه موج هجو او از حد گذشت |
|
|
كو ز اوّل دم كه با من يار بود |
همچو سگ در قحط بس گه خوار بود |
|
|
چون دمادم كرد هَجوش چون جرس |
دست بر لب زد شهنشاهش كه بس |
|
ب ١٠١٠- ١٠٠١ هُمام: بزرگ، بزرگوار.
صُحًّا لَك: صُحّ: تندرستى از بيمارى. بهى (منتهى الارب). صُحًّا لَكَ: بهى باد تو را.
تندرست باشى. جمله دعايى است كه معمولًا به كسانى كه از گرمابه بيرون آمدند گويند.
نَعيم: خوشى و شادمانى.
نَعِيمٌ دائمُ: شادى هميشگى. امروز در تداول عرب زبانان به آن كه از گرمابه بيرون آيد نَعِيماً گفته شود و پاسخ آن «أنعَمَ اللَّهُ عَلَيك» است.
رمزى ز آن بگو: اشارتى كن بدان چه خواجهتاش من گفته است.
دين تباه: بىدين.
خُفيَه: نهان، پنهان.
خُبث: پليدى.
گُه خوار: گنده خوار، و در اينجا استعارت از ياوه گو و چرند گوست.
جَرَس: زنگ. جرس را از آن روى مشبَّه به آورده است كه جز صدا چيزى ندارد و درون آن تهى است.
چنان كه ديديم غلام نخستين گنده دهان بود و زشت، اما درونى نيكو داشت و چون شاه بدو گفت همكارت در باره تو چنين و چنان گفته است، پاسخ داد هر چه گفته درست است چه، او راستگوست. اما اين يكى كه ظاهرى نيكو دارد درونش پليد است و در اين تنبيهى است بدان كه برون نشانه درون نتواند بود.
|
گفت دانستم تو را از وى بدان |
از تو جان گنده است و از يارت دهان |
|