شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٦ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
تاسَه: بىقرارى، اضطراب.
جان كَنِش: جان كندن.
وَلَد: فرزند، و در اينجا مقصود معلول است.
نسل بر نسل: پى در پى.
مُنَوَّر: نورانى، روشن.
اين پنج بيت توضيح مطلبى است كه در بيتهاى پيش گفت: غرض از آفرينش آدمى اين است كه در اين جهان با فرمانبردارى يا نافرمانى درون خود را آشكار سازد. آن سرّى كه درون وى نهفته است و وديعت الهى است او را رها نمىكند و پى در پى وى را وامىدارد تا بر طبق سرشتى كه او راست كارى انجام دهد. او نمىتواند يك لحظه بىكار بنشيند و تن او كه وسيلت انجام آن تقاضاى درونى است همچون دوكى است كه رشته ضمير آن را مىگرداند. پيوسته بايد در حال اجراى تقاضاى درون باشد. چون نيك بنگرى حاصل دو جهان پيدايش يك سلسله علت و معلولهاست، هر علتى معلولى پديد مىآورد و هر معلولى خود علت معلولى ديگر مىشود. تخم در زمين نابود مىگردد و از آن كشت پديد مىشود. از كشت دانه، و از دانه گندم، و از گندم نان، و از نان گوشت و پوست، و همچنين ديگر چيزها. پس هر علت نسبت به معلول چون مادر است نسبت به فرزند، و آن فرزند نسبت به معلولى ديگر كه پديد مىآورد چون مادر است نسبت بدو و همچنين.
|
شاه با او در سخن اينجا رسيد |
يا بديد از وى نشانى يا نديد |
|
|
گر بديد آن شاه جويا دور نيست |
ليك ما را ذكر آن دستور نيست |
|
ب ١٠٠٠- ٩٩٩ بديد از وى ...: اين دو بيت اشارت است بدان كه سرّ آفرينش بر بعض خاصان خدا آشكار است ليكن باز گفتن آن به ديگران رخصت نيست چنان كه در گفت و گوى زيد و رسول خدا ٦ روشنتر گفته شد.
|
چون ز گرمابه بيامد آن غلام |
سوى خويشتن خواند آن شاه و همام |
|
|
گفت صُحًّا لَك نَعيمٌ دائم |
بس لطيفى و ظريف و خوب رو |
|
|
اى دريغا گر نبودى در تو آن |
كه همىگويد براى تو فلان |
|