شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٤ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
|
ز آن كه گر پيدا شدى اشكال فكر |
كافر و مؤمن نگفتى جز كه ذكر |
|
|
پس عيان بودى نه غيب اى شاه اين |
نقش دين و كفر بودى بر جَبين |
|
|
كى در اين عالم بُت و بُتگر بُدى |
چون كسى را زَهره تَسخَر بُدى؟ |
|
|
پس قيامت بودى اين دنياى ما |
در قيامت كى كند جُرم و خطا؟ |
|
ب ٩٨٤- ٩٧٩ المُراد: چنين گير، اين سان فرض كن.
اشكال فكر: كنايت از جوهرى كه در آن عالم تحقق مىيابد. پاداش كردهها.
ذِكر: ياد خدا.
تَسخَر: ريشخند.
كى: چه كس، چه كسى.
در اين بيت شاه از غلام مىپرسد گيريم چنين است كه تو مىگويى. اين كردهها عرض است و از ميان مىرود و نتيجه آن جوهرى است كه مقصود اصلى آن است، تو چه كردهاى؟ آيا بر اين كردهها هيچ اثرى مترتب نيست؟ براى نمونه هم كه شده بايد نتيجهاى از آن ديده مىشود. غلام پاسخ مىدهد كه آن حقيقت مخفى است چه، اگر بر همگان آشكار بودى همه كس به راه طاعت رفتى و امتحان در ميان نيامدى. (براى توضيح بيشتر اين معنى نگاه كنيد به: گفت و گوى رسول اكرم با زيد، دفتر اول، بيت ٣٥٠٠ به بعد.)
|
گفت شه پوشيد حق پاداش بد |
ليك از عامه نه از خاصانِ خود |
|
|
گر به دامى افكنم من يك امير |
از اميران خُفيه دارم نه از وزير |
|
|
حق به من بنمود پس پاداش كار |
وز صُوَرهاى عملهاى صد هزار |
|
|
تو نشانى دِه كه من دانم تمام |
ماه را بر من نمىپوشد غَمام |
|
|
گفت پس از گفتِ من مقصود چيست؟ |
چون تو مىدانى كه آن چه بود چيست |
|
|
گفت شه حكمت در اظهار جهان |
آن كه دانسته برون آيد عيان |
|
|
آن چه مىدانست تا پيدا نكرد |
بر جهان ننهاد رنج طلق و درد |
|
|
يك زمان بىكار نتوانى نشست |
تا بدى يا نيكيى از تو نجَست |
|
|
اين تقاضاهاى كار از بهر آن |
شد موكَّل تا شود سِرَّت عيان |
|
ب ٩٩٣- ٩٨٥