شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٩ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
|
چون تو نمودى جمال، عشق بتان شد هوس |
رو كه از اين دلبران كار تو دارى و بس |
|
(عبهر العاشقين، ص ١٠٢- ١٠٣)
|
پرتو خورشيد بر ديوار تافت |
تابش عاريَّتى ديوار يافت |
|
|
بر كلوخى دل چه بندى اى سليم |
وا طلب اصلى كه تابد او مقيم |
|
ب ٧٠٦- ٧٠٥ آن چه از زيباييها در عالم طبيعت مىبينيم چنان كه حافظ گفته است: «يك فروغ رخ ساقى است كه بر جام افتاد.» و اگر آن خورشيد فروغ خود را بر گيرد جز تاريكى نماند.
پس ابلهى است به زيبايى ظاهرى دل بستن و زيبايى اصلى را ناديده گرفتن.
|
اى كه تو هم عاشقى بر عقل خويش |
خويش بر صورت پرستان ديده بيش |
|
|
پرتو عقل است آن بر حسّ تو |
عاريت مىدان ذهب بر مِسِّ تو |
|
|
چون زر اندود است خوبى در بشر |
ور نه چون شد شاهد تر پيره خر |
|
|
چون فرشته بود همچون ديو شد |
كآن ملاحت اندر او عاريّه بد |
|
|
اندك اندك مىستانند آن جمال |
اندك اندك خشك مىگردد نهال |
|
|
رو نُعَمِّرهُ نُنَكِّسهُ بخوان |
دل طلب كن دل منه بر استخوان |
|
ب ٧١٢- ٧٠٧ صورت پرست: ظاهر بين.
ذَهَب: زر.
ترّ: چنين است در نسخه اساس. در ديگر نسخهها: تو. تر در شعر فارسى به معنى جوان و نو جوان آمده است.
|
دست و كفِّ پاى ترّان پر كلخج |
ريش پيران زرد از بس دود نخج |
|
(طيان، به نقل از لغتنامه) و «تر» با «پيره خر» مناسبتر است.
عاريّه: عاريه، عاريت، آن چه اصلى نيست. آن چه از ديگرى در دست است.
نُعَمِّرهُ: مأخوذ است از آيه «وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَ فَلا يَعْقِلُونَ:» و كسى را كه زندگانى دراز دهيم در خلقت دگرگونش كنيم آيا نمىانديشند.» (يس، ٦٨)