شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٠ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
ناچيز. و مثال آن چشم است نسبت به گوشت و پوست و انديشه و جسم كه هر كار جسم بسته به اوست.
|
خلق بىپايان ز يك انديشه بين |
گشته چون سيلى روانه بر زمين |
|
|
هست آن انديشه پيش خَلق خُرد |
ليك چون سيلى جهان را خورد و برد |
|
|
پس چو مىبينى كه از انديشهاى |
قائم است اندر جهان هر پيشهاى |
|
|
خانهها و قصرها و شهرها |
كوهها و دشتها و نهرها |
|
|
هم زمين و بحر و هم مهر و فلك |
زنده از وى همچو كز دريا سمك |
|
|
پس چرا از ابلهى پيش تو كور |
تن سليمان است و انديشه چو مور |
|
|
مىنمايد پيش چشمت كُه بزرگ |
هست انديشه چو موش و كوه گرگ |
|
|
عالم اندر چشم تو هَول و عظيم |
ز ابر و رعد و چرخ دارى لرز و بيم |
|
|
وز جهانِ فكرتى اى كم ز خر |
ايمن و غافل چو سنگ بىخبر |
|
ب ١٠٣٦- ١٠٢٨ خلقِ بىپايان: آفريدههاى بىشمار.
انديشه: اراده و فكر، كه اصل حيات است. و در همه انسانهاست و اصل وجود آنان همان فكرت است.
|
اى برادر تو همان انديشهاى |
ما بقى تو استخوان و ريشهاى |
|
|
گر گُل است انديشه تو گلشنى |
ور بود خارى تو هيمه گلخنى |
|
٢٧٨- ٢٧٧/ ٢
|
كار آن دارد كه پيش از تن بُدست |
بگذر از اينها كه نو حادث شده است |
|
١٠٥١/ ٢ قائم: بر پا، ايستاده.
سَمَك: ماهى.
هَول: ترسناك، عظيم جثه.
اين بيتها نيز تأكيد مضمون بيتهاى پيش است و متنبّه ساختن ظاهر بينان و سرزنش آنان كه اصل وجود آدمى معنى است، چرا آنان به صورت گراييدهاند؛ انديشه را رها كرده همه به جسم چسبيدهاند؛ از آثار خلقت در بيماند و غافل از پروردگار عظيم. عالم