شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٥ - انكار فلسفى بر قرائت إن أصبح ماؤكم غورا
جان به جان رسيدن: زندگى ديگر يافتن، نيروى تازه گرفتن، حيات معنوى يافتن.
ماهى بىچاره: استعارت از طالب دور افتاده از مطلوب.
تِلكَ آياتُ الكِتاب: اين نشانههاى كتاب است. اين جمله آغاز چند سوره از قرآن كريم است. بعض شارحان نوشتهاند مقصود «لوح محفوظ» است ولى مىتوان آن را به معنى آيات كتاب تكوين گرفت. يعنى نشانههايى كه در جهان است و جوينده را به حق مىرساند.
|
پس نشانيها كه اندر انبياست |
خاص آن جان را بود كو آشناست |
|
|
اين سخن ناقص بماند و بىقرار |
دل ندارم بىدلم معذور دار |
|
|
ذرّهها را كى تواند كس شمرد |
خاصه آن كو عشق، از وى عقل بُرد |
|
|
مىشمارم برگهاى باغ را |
مىشمارم بانگ كبك و زاغ را |
|
|
در شمار اندر نيايد ليك من |
مىشمارم بهر رُشد مُمتحن |
|
|
نحسِ كيوان يا كه سعد مشترى |
نايد اندر حَصر گر چه بشمرى |
|
|
ليك هم بعضى از اين هر دو اثر |
شرح بايد كرد يعنى نفع و ضر |
|
|
تا شود معلوم آثار قضا |
شمّهاى مر اهل سعد و نحس را |
|
ب ١٧٠٢- ١٦٩٥ نشانيها كه اندر انبياست ...: كسى پيمبران را از روى نشانيها تواند شناخت كه با آنان سنخيت داشته باشد. و يافتن اين نشانهها در اثر هدايت ازلى و آشنايى روز الست است. سلمان از ايران و صهيب از روم پيمبر را شناختند، ليكن در سرزمين مكه ابو جهل او را ساحر خواند.
خاص: مخصوص. اين سخن اشارت است به بيتهاى ١٦٥٧ به بعد.
بىقرار: كامل نگرديده.
بىدل: عاشق.
ذرّهها و برگهاى باغ و بانگ كبك و زاغ: نمودار كثرت است. و در آن تلميحى است بدان كه هر يك از اينها عنايتى از خدا يافته است و نشانهاى از قدرت خدا در آن موجود است چنان كه در كشف المحجوب (ص ٢٦٦) است: «ابو حمزه بغدادى مريد حارث محاسبى بود. روزى به نزديك وى اندر آمد. مرد مستمع و صاحب حال بود و حارث شاه مرغى