شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٢ - آمدن دوستان به بيمارستان جهت پرسش ذا النون مصرى رحمة الله عليه
|
رزبان گفت كه اين مخرقه باور نكنم |
تا به تيغ حنفى گردن هر يك نزنم |
|
|
تا به خونشان نشود معصفرى پيرهنم |
تا فراوان نشود تجربت جان و تنم |
|
|
كين خشوكان را جز شمس و قمر نيست ابى |
(منوچهرى) ليكن چنان كه پيداست در بيت مورد بحث «بد» و مقابل «خوب» است.
بيش از مس آمدن: در عيار سنگينتر بودن. چنان كه مىدانيم وزن مخصوص طلا از ديگر فلزات بيش است. انسان از دو جنبه سرشته است: هواهاى نفسانى و خوى انسانى. و اين انسان است كه بايد با تعليم راهنما و رياضتهاى شخصى، خويهاى بد را از خود دور كند و با اخلاق نيكو آراسته گردد اگر خوى بد بر او غالب شد از حيوان پستتر شود و اگر خوى نيكو غلبه يافت از فرشته پيش افتد.
|
آدمى زاده طرفه معجونى است |
از فرشته سرشته وز حيوان |
|
|
گر رود سوى اين شود به از اين |
ور شود سوى آن شود كم از آن |
|
(امثال و حكم)
|
در تو هم ديوى است هم ملكى |
هم زمينى بقدر و هم فلكى |
|
|
ترك ديوى كنى فكل باشى |
ز شرف برتر از ملك باشى |
|
(سنايى، به نقل از امثال و حكم) خويها- نيك باشد يا بد- در ديگران نيز سرايت مىكند نه تنها در آدميان، بلكه در ديگر جانداران نيز اثر مىگذارد چنان كه آدمى تواند جانورى را تعليم دهد.
|
اسبِ سُكسُك مىشود رهوار و رام |
خرس بازى مىكند بُز هم سلام |
|
|
رفت اندر سگ ز آدميان هوس |
تا شبان شد يا شكارى يا حرس |
|
|
در سگ اصحاب خويى ز آن وُفود |
رفت تا جوياى اللَّه گشته بود |
|
|
هر زمان در سينه نوعى سر كند |
گاه ديو و گه ملك گه دام و دد |
|
|
ز آن عجب بيشه كه هر شير آگه است |
تا به دام سينهها پنهان ره است |
|
|
دزديى كن از درون مرجانِ جان |
اى كم از سگ از درون عارفان |
|
|
چون كه دزدى، بارى آن دُرِّ لطيف |
چون كه حامل مىشوى بارى شريف |
|
ب ١٤٢١- ١٤١٥