شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٣ - آمدن دوستان به بيمارستان جهت پرسش ذا النون مصرى رحمة الله عليه
سُكسُك: ناهموار رو (اسب)، سركش.
رفتن: كنايت از اثر كردن.
حَرَس: حارس، نگاهبان. (حرس در عربى جمع حارس است يا اسم جمع است.) اصحاب: اصحاب كهف.
وفود: در نسخه اساس چنين خوانده مىشود. وفود جمع وفد است. وفد: به رسولى آينده، گروه، جمع.
در چاپ نيكلسون: رُقُود: جمع راقد: به خواب رفته. و اگر چنين باشد مأخوذ است از آيه «وَ تَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَ هُمْ رُقُودٌ: و پنداريشان بيدار حالى كه به خواب رفتهاند.» (كهف، ١٨) سر كردن: آشكار شدن، سر بر آوردن.
عجب بيشه: كنايت از عالم معنى.
|
صورت از معنى چو شير از بيشه دان |
يا چو آواز و سخن ز انديشه دان |
|
١١٣٦/ ١ شير: استعارت از ولى كامل.
دزديدن: كنايت از به دست آوردن.
مرجان جان: بعض شارحان «مر» را تأكيد، و «جان جان» را مفعول فعل گرفتهاند، ليكن ممكن است «مرجان جان» را اضافه تشبيهى گرفت.
بارى: به هر حال، به هر جهت. و بيت آخر نزديك است با اين مثل عربى: «إن تَسرِق فَاسرِقِ الدُّرَّة: اگر دزدى كنى گوهر به چنگ آر.» چنان كه در بيتهاى پيش گفت جانور بر اثر تعليم، خوى خود را از دست مىدهد و خوى ديگرى مىگيرد. در اين بيتها براى بيشتر روشن كردن مقصود، مثالها مىآورد سپس گويد: آن كه تواند خويهاى بد را از درون آدمى بر كند و به خويهاى نيكش بيارايد شير مرد يا انسان كامل است كه بر درونها اشراف دارد. هر انسانى از راه خوى انسانى با او مرتبط است پس آدمى بايد بكوشد تا از عارفان كسب كمال كند. بايد به جاى آن كه با بدان بنشيند و خوى بد آنان را گيرد، با نيكان بياميزد و از آنان ادب آموزد.