شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١ - مقدمه مولانا
پاى طلب مرا به كوى تو آورد، ضمير روشن تو چشم دل من گرديد و دل من كه از شهود بهرهاى نداشت و چون كورى مىنمود در وجود تو غرق گشت و با تو يكى شد. دانستم آن آينه كلى كه در پى آن هستم تويى. از آن پس خود را در تو ديدم و از خودى دست كشيدم.
|
گفتم آخر خويش را من يافتم |
در دو چشمش راه روشن يافتم |
|
|
گفت وَهمم كآن خيال توست هان |
ذات خود را از خيال خود بدان |
|
|
نقش من از چشم تو آواز داد |
كه منم تو تو منى در اتّحاد |
|
|
كاندرين چشم منير بىزوال |
از حقايق راه كى يابد خيال |
|
|
در دو چشم غير من تو نقش خود |
گر ببينى آن خيالى دان و رد |
|
|
ز آن كه سرمه نيستى دَر مىكشد |
باده از تصوير شيطان مىچشد |
|
|
چشمشان خانه خيال است و عدم |
نيستها را هست بيند لاجرم |
|
|
چشم من چون سرمه ديد از ذُو الجَلال |
خانه هستى است نه خانه خيال |
|
ب ١٠٧- ١٠٠ در دو چشمش راه روشن يافتم: خود را در چشم او ديدم و گفتم اين منم.
وَهم: حكم به امور جزئيه نامحسوس است و آن قوتى است كه از امور محسوس چيزى را دريابد كه به حس نتوان دريافت. قوه واهمه در انسان و حيوان موجود است، چنان كه آدمى شجاعت يا سخاوت ديگرى را در خاطر مىآورد، قوه واهمه صورت گرگ را در وهم گوسفند پديد آورد تا از آن بگريزد.
مُنير: روشن، نورانى.
از حقايق راه كى يابد خيال: در اين ديده كه از نور حقيقت روشن است خيال راه ندارد.
سُرمه نيستى: اضافه مشبه به به مشبه. و در آن تلميحى است به سرمه خفا، كه مىپنداشتند چون به چشم كشند از ديدهها پنهان خواهند بود.
گاه بود كسانى با ظاهرى آراسته خود را در چشم مردمان جز آن چه هستند بنمايانند چنان كه رياكاران با كردههاى نيك، خود را نيكو جلوه دهند و ملامتيان با ارتكاب مناهى خويشتن را بد كار بنمايانند، اما اين كارها ظاهر بينان را به خطا افكند.
آنان را كه چشم بصيرت است، هيچ گاه شخص يا چيز را جز آن چه هست نبينند. در