شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٧ - رجوع به حكايت ذا النون رحمة الله عليه
رجوع به حكايت ذا النّون رحمة اللَّه عليه
|
چون رسيدند آن نفر نزديك او |
بانگ بر زد هى كيانيد؟ اتَّقوا! |
|
|
با ادب گفتند ما از دوستان |
بهر پُرسش آمديم اينجا به جان |
|
|
چونى اى درياى عقل ذو فنون |
اين چه بهتان است بر عقلت جنون |
|
|
دود گلخن كى رسد در آفتاب! |
چون شود عَنقا شكسته از غُراب؟ |
|
|
وامگير از ما بيان كن اين سخن |
ما مُحبّانيم با ما اين مكن |
|
|
مر مُحبّان را نشايد دور كرد |
يا به رو پوش و دغل مغرور كرد |
|
|
راز را اندر ميان آور شها |
رو مكن در ابر پنهانى مها |
|
|
ما مُحِبّ و صادق و دل خستهايم |
در دو عالم دل به تو در بستهايم |
|
|
فُحش آغازيد و دشنام از گزاف |
گفت او ديوانگانه زى و قاف |
|
|
بر جهيد و سنگ پرّان كرد و چوب |
جملگى بگريختند از بيم كوب |
|
|
قهقهه خنديد و جُنبانيد سَر |
گفت باد ريش اين ياران نگر |
|
|
دوستان بين! كو نشانِ دوستان؟ |
دوستان را رنج باشد همچو جان |
|
|
كى كران گيرد ز رنج دوست دوست |
رنج مغز و دوستى آن را چو پوست |
|
|
نى نشان دوستى شد سر خوشى |
در بلا و آفت و محنت كشى |
|
|
دوست همچون زر بلا چون آتش است |
زرِّ خالص در دل آتش خوش است |
|
ب ١٤٥٣- ١٤٣٩ نفر: (اسم جمع عربى) براى سه تا ده به كار رود، ليكن در فارسى براى فرد هم استعمال شده است.
|
از زاير و از سايل و خدمتگر و مداح |
هر روز بدان درگه چندين نفر آيد |
|
(فرخى، به نقل از لغتنامه) اتَّقُوا: (صيغه جمع امر حاضر از مصدر تقوى) بپرهيزيد.