شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٩ - قسم غلام در صدوق و وفاى يار خود از طهارت ظن خود
است. جسم.
آب: استعارت از حقيقت. گوهر آدمى. (از جسم بگذر و در جان منزل كن.) صَدَفهاى قَوالِب: اضافه مشبه به به مشبه، و مقصود جسمهاست.
بحر جان: وجود كلّى كه هستى همه موجودات از اوست.
گهر: حقيقت انسانى.
ثمين: بها دار.
همه موجودات، خاصه آدميان، زنده به وجود حقاند. و هر يك از آن دريا درّى در خود دارند امّا آن چه ارزشمند است گوهر انسانى است، نه زيباييهاى جسمانى. طالب بايد در پى كسى باشد كه اين حقيقت در اوست نه در پى آن رود كه پر هياهوست، و نظير آن است بيتى كه در گلستان است.
|
أقَلُّ جِبالِ الأَرضِ طُورٌ و إنَّهُ |
لَأعظَمُ عِندَ اللَّهِ قَدراً وَ مَنزِلًا |
|
(كوه طور از همه كوهها خردتر است ليكن نزد خدا بلند قدرتر است.)
|
هم به صورت دست و پا و پشم تو |
هست صد چندان كه نقش چشم تو |
|
|
ليك پوشيده نباشد بر تو اين |
كز همه اعضا دو چشم آمد گزين |
|
|
از يك انديشه كه آيد در درون |
صد جهان گردد به يك دم سر نگون |
|
|
جسم سلطان گر به صورت يك بود |
صد هزاران لشكرش در پى دود |
|
|
باز شكل و صورت شاه صفى |
هست محكوم يكى فكر خفى |
|
ب ١٠٢٧- ١٠٢٣ پشم: استعارت از عرضهاى جسمانى.
گُزين: پسنديده، محبوب، كار آمد.
سلطان: استعارت از ولى كامل.
لشكر: مريد و پيرو.
صَفى: گزيده.
خَفى: پوشيده.
اين بيتهاى نيز مثال ديگرى است براى تكميل معنى بيتهاى پيش. آن چه ارزشمند است معنى است نه صورت. معنى اگر خرد باشد عزيز است و صورت اگر كلان و بىمعنى بود