شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦ - بسته شدن تقرير معنى حكايت به سبب ميل مستمع به استماع ظاهر صورت حكايت
|
دست از مس وجود چو مردان ره بشوى |
تا كيمياى عشق بيايى و زر شوى |
|
|
يك دم غريق بحر خدا شو گمان مبر |
كز آب هفت بحر به يك موى تر شوى |
|
(حافظ)[١] نه طبق: نه فلك، نه آسمان.
دانه از كه جدا كردن: استعارت از معنى را از صورت در آوردن، حقيقت را از مجاز بيرون كشيدن، حقيقت را گرفتن و مجاز را رها كردن.
چنان كه نوشتيم مولانا در نظم مثنوى به سنّت واعظان و مذكران اسلامى مىرود. آنان ضمن تقرير مطلبى، به مطلب ديگر مىپرداختند و با گفتن داستانى به مناسبت داستان ديگرى در ميان مىآوردند تا خاطر شنونده را از خستگى و پراكندگى به در آرند و دل وى را براى جذب گفتار خود آماده سازند. آن چه مولانا در دفترهاى مثنوى بدان پرداخته، گشودن معضلاتى بوده است كه از زمان در آمدن مسلمانى در سرزمينهاى جز عربستان، دانشمندان مسلمان با آن روبرو شدند. مسئلههايى نظير جبر و اختيار، چگونگى خلق عالم، خير و شر، و مانند اين مسئلهها. مولانا داستان مهمان شدن صوفى و سپردن او خر را به تيمارگر به ميان آورد و به مناسبت به ذكر عارفان حقيقى و مقام آنان نزد حضرت حق پرداخت. در اين بيتها اشارت به نكتهاى دقيق مىكند كه قصد او از اين گفتار دراز كشف اين حقيقت و راز است. ولى جلوه و سيطره جمال حضرت حق بر دل او و تصرف و تقلبى كه خدا در دل عارفان دارد از يك سو، و خامى و نامستعد بودن مستمعان از سوى ديگر او را از گفتن همه حقايق باز مىدارد. حقيقت درون دل در خروش است و مجاز همچون كف و خاشاك بر روى آب در جوش. او در پى بيان حقيقت و پند است و خاطر شنونده سر گرم افسانه و ترفند. پس وسيلت جلب توجه او را آماده بايد ساخت و از حقيقت به افسانه بايد پرداخت. مقصود نه صوفى است و نه مهمانى و نه سپردن خر به تيمارگر آن چنانى.
داستان صوفى و مهمان شدن او و مشغول گرديدن شنونده به ظاهر داستان همچون جوز و مويز است و سر گرم كردن كودك بىتميز، و گر نه سخن از روح است و ديرينه بودن و مقيد گشتن آن به تن. آنان كه به دنيا وابستهاند و تن را مىپرورانند همچون
[١] - يادداشت دكتر على محمد سجادى