شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١ - مقدمه مولانا
|
عقل با عقل دگر دو تا شود |
نور افزون گشت و ره پيدا شود |
|
|
نفس با نفس دگر خندان شود |
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود |
|
ب ٢٧- ٢٤ خلوت: نزد طايفهاى از صوفيه دورى از نفس و خواهشهاى آن، و مشغول بودن به ياد خدا، و كنارهگيرى از اغيار است و بدين معنى خلوت ملازم با تنها بودن نيست.
نظر دوختن: نگريستن.
در خلوت نظر دوختن: خلوت گزيدن و به مراقبه پرداختن.
پوستين بهر دى: تعبيرى مثلى است، نظير «هر چيز به جاى خويش نيكوست.»
|
رويى كه چو آتش به زمستان خوش بود |
امروز چو پوستين به تابستان است |
|
(سعدى، به نقل از لغتنامه) خندان شدن: خوش بودن، ساختن، دمساز شدن.
به نظر مىرسد در اين بيتها اشارتى است به خلوت گزيدن حسام الدّين، و اينكه در اين خلوت گزينى مصلحتى بوده است. خلوت براى اشتغال به ذكر و محاسبه نفس كرد كه مطلوب خدا و شرع است نه دورى گزيدن از يار، كه اين دورى نابجاست و به هيچ وجه مقبول نيست. چه، اگر يارى با يار عقلانى همنشين شود از او فايدت يابد و نور خرد او بالا گيرد و راه وى به خدا آشكارتر گردد، به خلاف يار نفسانى و طالب دنيا كه صحبت او موجب تيرگى دل و گمراهى است.
|
آشنايى عقل با عقل از صفا |
چون شود هر دم فزون باشد ولا |
|
|
آشنايى نفس با هر نفسِ پست |
تو يقين مىدان كه دم دم كمتر است |
|
|
ز آن كه نفسش گِردِ علّت مىتَند |
معرفت را زود فاسد مىكُند |
|
٢٦٩١- ٢٦٨٩/ ٣
|
يار چشم توست اى مرد شكار |
از خس و خاشاك او را پاك دار |
|
|
هين به جاروب زبان گردى مكن |
چشم را از خَس ره آوردى مكن |
|
|
چون كه مؤمن آينه مؤمن بود |
روى او ز آلودگى ايمن بود |
|
|
يار آيينه است جان را در حزن |
در رخ آيينه اى جان دَم مزن |
|
|
تا نپوشد روى خود را در دمت |
دم فرو خوردن ببايد هر دمت |
|
ب ٣٢- ٢٨