شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩ - مقدمه مولانا
بگريستند.» (بحار الانوار، ج ١١، ص ١٧١) مو: استعارت از چيز كوچك و خرد.
ديده نور قديم: ديدهاى كه به نور خدا روشن است، عين اللّه (انسان كامل و خليفه حق).
حاصل اين بيتها تحذير از فريفته شدن به نعمت دنياست. چنان كه مىدانيم آدمى سرشته از جسم و روح است و پرداختن به هر يك وى را از توجه به ديگرى باز مىدارد.
اگر حقِّ هر يك چنان كه بايد پرداخته شود موجب رستگارى است، و اگر احتياط به كار نرود و حساب نفس از دست شود، خسران را به دنبال خواهد داشت.
آدم كه گزيده خدا بود، گامى در راه هواى نفس نهاد و بر خلاف نهى خدا از گندم بهشت خورد و همان نافرمانى چون طوقى در گردن او افتاد و او را از بهشت بيرون افكند. از پس اين نافرمانى، فرشتگان كه مأمور سجده وى شدند، از او مىگريختند و سرانجام چندان گريست و آمرزش خواست تا خدايش بخشيد. گناه آدم به ظاهر اندك بود ليكن گناهكار مرتبتى والا داشت و او را نمىرسيد كه ترك اولى كند كه «حَسَناتُ الأبرارِ سَيِّئاتُ المُقَرّبينَ: آن كار نيك كه نيكو كاران كنند اگر نزديكان كنند گناه آنان باشد.» گناه مقرّبان چون مويى است كه در ديده بر آيد، ديده را از بينايى باز مىدارد.
|
آدمى ديده است و باقى پوست است |
ديده آن است آن كه ديدِ دوست است |
|
١٤٠٦/ ١
|
گر در آن آدم بكردى مشورت |
در پشيمانى نگفتى معذرت |
|
|
ز آنكه با عقلى چو عقلى جفت شد |
مانع بد فعلى و بد گفت شد |
|
|
نَفس با نفس دگر چون يار شد |
عقل جز وى عاطل و بىكار شد |
|
|
چون ز تنهايى تو نوميدى شوى |
زير سايه يار خورشيدى شوى |
|
|
رو بجو يار خدايى را تو زود |
چون چنان كردى خدا يار تو بود |
|
ب ٢٣- ١٩ آن: اشارت است به ذوق نفس (خوردن گندم).
مشورت: معمولًا راىزنى با ديگرى است، ولى در اينجا مولانا طرف مشورت آدم را عقل او گرفته است. اگر آدم فريب نفس را نمىخورد و از عقل خود پيروى مىكرد چنان گرفتار نمىشد. وى بارها تأكيد مىكند كه در كارها بايد راى زنى كرد.