شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٤ - حسد كردن حشم بر غلام خاص
آمده است. «أَلا لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ.» (اعراف، ٥٤) خَدوك: آزردگى، رنج، پريشانى.
آن چه جلال و عظمت است از آن خداست كه همه چيز به امر او پديد آمده و اگر آفريدگان را شكوه يا جلالى است عاريتى و ظاهرى است. مردمان به جاى آن كه رو به خدا آرند كه همه چيز از اوست براى شكوه و عزت مجازى در اين دو روزه دنيا هر خوارى را تحمل مىكنند.
|
چون نمىآيند اينجا كه منم |
كاندرين عزّ آفتاب روشنم |
|
|
مشرق خورشيد بُرج قير گون |
آفتاب ما ز مشرقها برون |
|
|
مشرق او نسبت ذرّات او |
نه بر آمد نه فرو شد ذات او |
|
|
ما كه واپس ماند ذرّات وىايم |
در دو عالم آفتاب بىفىايم |
|
ب ١١٠٥- ١١٠٢ من: بعض شارحان مرجع را حضرت حق جلّ و عَلا گرفتهاند، ليكن درست به نظر نمىرسد. بيتهاى بعد نشان مىدهد كه خود را قصد دارد يا ولى الهى را كه مظهر تجلّى انوار حق است.
عِزّ: بزرگى كه خداوند به ولىّ خود عطا كرده و او را روشنى بخش اين عالم ساخته.
بُرج قيرگون: چنان كه مىدانيم آفتاب دوازده برج را در هر ماه مىپيمايد و هر روز از درجتى از آن برج طلوع مىكند. برجها تاريك است و روشنى آنها از پرتو درخشش خورشيد است.
آفتاب ما: كنايت از آن كه نور حضرت حق بر وى تافته.
ز مَشرِقها برون: چنان كه فرمود «لا شَرْقِيَّةٍ وَ لا غَرْبِيَّةٍ» (نور، ٣٥) مشرق او را از تجلّى وى بر مخلوقات مىتوان دريافت.
مشرق او: مشرق آفتاب معنوى، موجوداتى است كه در جهان است، و اگر نور آن آفتاب نباشد آن موجودات معدوماند.
نسبت ذرات او: چنان كه آفتاب روزانه از مشرق سر مىزند، و آن را در آن مشرق توان ديد.
واپس ماند: مانده، ناقص، بىارزش. (اشارت به خود مىكند.)