شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣١ - تعريف كردن مناديان قاضى، مفلس را گرد شهر
نگار: زيبا، خوب.
شَست: قلّاب كه بدان ماهى گيرند.
گبر: مطلق كافر مقصود است.
فَمِنكُم مُؤمِنٌ: مأخوذ است از آيه «هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ فَمِنْكُمْ كافِرٌ وَ مِنْكُمْ مُؤْمِنٌ.» (تغابن، ٢) كد: دريوزگى.
چشم يعقوبى: «ياء» را مىتوان ياء وحدت و مىتوان نسبت خواند.
چشمِ فَرع: كنايت از چشم سر.
چشم اصلى: كنايت از چشم دل.
بگردد اين بدان: چشم فرعى تابع چشم اصلى است.
در بيتهاى پيش گفت خوشى و ناخوشى تو زاييده خيالهاى توست. اگر خيالها خوش باشد، شكيبايى دست دهد و شكيبايى از ايمان است. به مناسبت سخن از خيالهاى خوش و ناخوش، مطلب ديگرى را به ميان مىآورد و آن اين است كه منشأ خيال خوش و ناخوش نهاد آدمى است. يكى ديگرى را به خاطر صفتى كه در اوست و او آن را خوش نمىدارد، ناخوش مىانگارد، حالى كه ديگرى او را به خاطر همان صفت نيك به حساب مىآرد، چرا كه منشأ خيال او چيز ديگرى است. چرا چنين است، چون آدمى سرشته از آن و اين است:
|
ز آن كه نيم او ز عيبستان بُدست |
و آن دگر نيمش ز غيبستان بُدست |
|
٣٠٣٥/ ٢ و خوشبينى و بد بينى وى انعكاس از بدى درون اوست:
|
ديد احمد را ابو جهل و بگفت |
زشت نقشى كز بنى هاشم شكفت |
|
|
گفت احمد مر و را كه راستى |
راست گفتى گر چه كار افزاستى |
|
|
ديد صِدّيقش بگفت اى آفتاب |
نى ز شرقى نى ز غربى خوش بتاب |
|
|
گفت احمد راست گفتى اى عزيز |
اى رهيده تو ز دنياى نه چيز |
|
|
حاضران گفتند اى صدر الورى |
راست گو گفتى دو ضد گو را چرا |
|
|
گفت من آيينهام مَصقُولِ دست |
تُرك و هندو در من آن بيند كه هست |
|
٢٣٧٠- ٢٣٦٥/ ١