شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٣٠ - تعريف كردن مناديان قاضى، مفلس را گرد شهر
زَحير: كنايت از تشويش و اضطراب.
ر كُله: كلاه سر، تاج، و در اينجا كنايت از شاخص بودن و رتبت عالى يافتن است، چنان كه نشانه قدرت و مقام پادشاه دارا بودن كلاه و تاج است.
حَيثُ لا صَبرَ: چون صبر نباشد. مأخوذ است از حديث «مَن لا صَبرَ لَهُ لا إيمانَ لَهُ: آن را كه شكيبايى نيست ايمان نيست.» (احاديث مثنوى، ٤٦) و از سخنان امير مؤمنان (ع) است:
«شكيبايى ايمان را چون سر است تن را، و سودى نيست در ايمانى كه با شكيبايى همراه نبود.» (نهج البلاغه، كلمات قصار: ٨٢) خيالهاى خوش موجب آرامش است، و تشويش و اضطراب زاده خيالهاى موحش.
و رفع نگرانى را ايمان سبب است و بردبارى آسان كننده رنج و تعب. آن را كه ايمان باشد شكيبايى است، و شكيبايى موجب غم زدايى.
|
گر گُل است انديشه تو گُلشنى |
ور بود خارى تو هيمه گُلخنى |
|
٢٧٨/ ٢ غزالى نويسد: «رسول گفت كه خداى تعالى گويد هر بندهاى را كه بلا فرستاديم و صبر كرد و گله نكرد، اگر عافيتش دهم گوشتى و پوستى از آن بهتر به وى باز دهم و اگر ببرم به رحمت خويش ببرم.» (كيمياى سعادت، ج ٢، ص ٣٥٢)
|
آن يكى در چشم تو باشد چو مار |
هم وى اندر چشم آن ديگر نگار |
|
|
ز آن كه در چشمت خيال كفر اوست |
و آن خيال مؤمنى در چشم دوست |
|
|
كاندرين يك شخص هر دو فعل هست |
گاه ماهى باشد او و گاه شَست |
|
|
نيم او مؤمن بود نيميش گبر |
نيم او حرص آورى نيميش صبر |
|
|
گفت يزدانت فَمِنكُم مُؤمِنٌ |
باز مِنكُم كافرٌ گبر كهن |
|
|
همچو گاوى نيمه چپّش سياه |
نيمه ديگر سپيد همچو ماه |
|
|
هر كه اين نيمه ببيند رَد كند |
هر كه آن نيمه ببيند كد كند |
|
|
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور |
هم وى اندر چشم يعقوبى چو حور |
|
|
از خيال بَد مر او را زشت ديد |
چشمِ فرع و چشم اصلى ناپديد |
|
|
چشم ظاهر سايه آن چشم دان |
هر چه آن بيند بگردد اين بد آن |
|
ب ٦٠٨- ٥٩٩