شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٠ - پرسيدن موسى از حق سر غلبه ظالمان را
|
تو همان كن كه كند خورشيد شرق |
ما نفاق و حيله و دزدى و زَرق |
|
ب ١٨٥٦- ١٨٥٢ عيسى عيسى دم: مخاطب وَلىِّ خداست كه در هر دور از رنج مخالفان رهايى نيابد. و مىتوان گفت بخصوص شمس را خطاب مىكند كه گرفتار آزار نادانان گرديد.
نبود اندر جهان: مثلى است مشهور كه هر كجا گنج است مار است.
|
گنج اسرار قضا را قلمش ثعبان است |
هر كجا گنج بود نيست گريز از مارى |
|
(رفيع لنبانى، به نقل از امثال و حكم) جهود: چنان كه مىدانيم جهودان كه دشمن عيسى بودند بر كشتن او اتفاق كردند اما خدا عيسى را رهانيد. در اين بيت جهود استعارت از دشمن اوليا يا مخالفان شمس است.
غُمر: گول، نادان.
صفراييان: كنايت از مخالفان و حسودان. چنان كه مىدانيم پزشكان قديم علّت خشم را غلبه صفرا مىدانستند و نيز مىگفتند مزاج صفراوى شيرينى را بر نمىتابد.
|
سودا زده با قمر نسازد |
صفرا زده با شكر نسازد |
|
(نظامى) با اين توضيح لطف تعبير مولانا آشكار مىشود كه اوليا را همچون قند و شيرينى و مخالفان آن را صفراوى گفته است.
زَرق: مكر، فريب.
|
تو عسل ما سركه در دنيا و دين |
دفع اين صفرا بود سركنگبين |
|
|
سركه افزوديم ما قوم زَحير |
تو عسل بفزا كرم را وا مگير |
|
|
اين سزيد از ما چنان آمد ز ما |
ريگ اندر چشم چه افزايد؟ عَمى |
|
|
آن سزد از تو ايا كُحل عزيز |
كه بيابد از تو هر ناچيز چيز |
|
|
ز آتش اين ظالمانت دل كباب |
از تو جمله اهدِ قَومِى بُد خطاب |
|
|
كانِ عودى در تو گر آتش زنند |
اين جهان از عطر و ريحان آكنند |
|
[١]
|
تو نه آن عودى كز آتش كم شود |
تو نه آن روحى كه اسير غم شود |
|
|
عود سوزد كان عود از سوز دور |
باد كى حمله برد بر اصلِ نور |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: پر كنند