شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٢ - انكار فلسفى بر قرائت إن أصبح ماؤكم غورا
|
آن كه بىآن روز تو تاريك شد |
همچو دوكى گردنت باريك شد |
|
|
و آن چه دادى هر چه دارى در زكات |
چون زكات پاك بازان رختهات |
|
|
رختها دادى و خواب و رنگِ رو |
سر فدا كردى و گشتى همچو مو |
|
|
چند در آتش نشستى همچو عود |
چند پيش تيغ رفتى همچو خود |
|
|
زين چنين بىچارگيها صد هزار |
خوى عشّاق است و نايد در شمار |
|
|
چون كه شب اين خواب ديدى روز شد |
از اميدش روز تو پيروز شد |
|
|
چشم گردان كردهاى بر چپّ و راست |
كآن نشان و آن علامتها كجاست |
|
|
بر مثال برگ مىلرزى كه واى |
گر رود روز و نشان نايد به جاى |
|
|
مىدوى در كوى و بازار و سرا |
چون كسى كو گم كند گوساله را |
|
|
خواجه خير است اين دَوادَو چيستت |
گم شده اينجا كه دارى كيستت |
|
|
گوييش خير است ليكن خير من |
كس نشايد كه بداند غير من |
|
|
گر بگويم يك[١] نشانم فوت شد |
چون نشان شد فوت وقت موت شد |
|
|
بنگرى در روى هر مرد سوار |
گويدت منگر مرا ديوانهوار |
|
|
گوييش من صاحبى گُم كردهام |
رو به جست و جوى او آوردهام |
|
|
دولتت پاينده بادا اى سوار |
رحم كن بر عاشقان معذور دار |
|
ب ١٦٨٧- ١٦٧٢ سوختن: كنايت از گريه و زارى كردن و آه كشيدن.
روز تاريك شدن: كنايت از غمناك بودن و در اندوه به سر بردن.
دوك: آهنى باريك يا چوبى كه بدان نخ ريسند و در لاغرى تن و باريك شدن آن بدان مثل زنند.
|
يكى را حكايت كنند از ملوك |
كه بيمارى رشته كردش چو دوك |
|
(سعدى) زكات: زكوة. در لغت به معنى خلاصه چيزى است و در اصطلاح فقيهان پارهاى از مال است كه بايد به مستحقان داد براى پاكيزگى و بركت و نمو مال. و زكات بر زر و سيم، گندم و جو و خرما و مويز، گاو و گوسفند و شتر تعلّق گيرد، چون به حد نصاب رسد.
[١] اين كلمه، در نسخه اساس،« نك» هم خوانده مىشود.