شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٩ - ظاهر شدن فضل و زيركى لقمان پيش امتحان كنندگان
|
لذّت دست شكر بخشت بداشت |
اندر اين بِطّيخ تلخى كى گذاشت |
|
ب ١٥٢٠- ١٥٠٢ آوريدن: آوردن.
|
به پيش آوريدند آهنگران |
غل و بند و زنجيرهاى گران |
|
(فردوسى، به نقل از لغتنامه) قاصدا: عمدا. از روى قصد (قيد است براى مفهوم جمله). عمداً لقمان را در خوردن خوراك بر خود مقدم مىداشت، بدان جهت كه نيم خورد او را خورد.
پس خورد: نيم خورده، سؤر.
سؤر: پس خورد، پس مانده، نيم خورد. در حديث است «فِى سُؤرِ المُؤمِنِ شِفاءٌ مِن سَبعِينَ داء.» (بحار الانوار، ج ٦٣، ص ٤٣٤؛ از ثواب الاعمال) (سفينة البحار، ج ١، ص ٥٨٤) شور انگيختن: شادى و سر خوشى نشان دادن.
بىدل: بىرغبت، بىميل.
پيوندى: رابطه روحى، ارتباط (معنوى).
فرزند، لقمان: لقمان كه مرا چون فرزند است. بعض شارحان فرزند را خطاب به غلامى ديگر گرفتهاند. غلامى كه خواجه او را فرستاد تا لقمان را بياورد. و پيداست كه تكلفى است خلاف ظاهر.
بُرين: بريده، قاچ.
كِرچ: (به كسر اول و سكون دوم، و به كسر اول و دوم نيز) تراشه خربزه يا هندوانه.
مُشتَهِى: خواهان، به رغبت خواهنده.
جان و جهان: چنين است در همه نسخهها، و «جانِ جهان» مناسبتر مىنمايد.
حُجَّت: دليل، و در اينجا «بهانه» مناسبتر است.
دو تو: دو تا، خم.
خاك صد ره: صد بار خاك. و اگر به صورت اضافه خوانده شود خاك صد راه، كه در اين صورت افاده كثرت بيشتر كند.
بداشت: شارحان آن را متمم لذت گرفتهاند. (خربزه تلخ، لذت دست شيرين تو را داشت.) ليكن ظاهر آن است كه «داشتن» به معنى شدن از آوردن حجّت است.