شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٩٦ - امتحان كردن خواجه لقمان زيركى لقمان را
|
١٤٩٦ خواجه لقمان از اين حال نهان |
بود واقف ديده بود از وى نشان |
|
|
راز مىدانست خوش مىراند خر |
از براى مصلحت آن راهبر |
|
|
مر و را آزاد كردى از نخست |
ليك خشنودى لقمان را بجُست |
|
|
ز آن كه لقمان را مراد اين بود تا |
كَس نداند سِرِّ آن شير و فتى |
|
|
چه عجب گر سر ز بد پنهان كنى |
اين عجب كه سر ز خود پنهان كنى |
|
ب ١٤٩٢- ١٤٨٨ حال نهان: اينكه لقمان بنده نيست.
خر راندن: استعارت از پوشاندن آن چه مىداند.
|
داند و خر را همىراند خموش |
در رخت خندد براى روىپوش |
|
٣٠٣٠/ ١ فَتى: جوانمرد.
سِر از خود پنهان كردن: خود را ناآگاه گرفتن. (نگاه كنيد به: شرح بيت ١٤٩٣/ ٢) آن چه مولانا در باره لقمان سروده است، زاده افكار عارفانه اوست و مقصودش اين است كه اولياى خدا خواهند تا در اين عالم ناشناس مانند و كسى جز خاصان احوالشان را نداند. گويد: خواجه لقمان بر بلندى مقام او واقف بود، ليكن چون رضايت لقمان را در پوشيده ماندن آن مىديد با وى به ظاهر همچون خواجگان با بندگان رفتار مىكرد.
|
كار پنهان كن تو از چشمان خود |
تا بود كارت سَليم از چشم بد |
|
|
خويش را تسليم كن بر دامِ مُزد |
و آن گه از خود بىز خود چيزى بدُزد |
|
|
مىدهند افيون به مرد زخممند |
تا كه پيكان از تنش بيرون كنند |
|
|
وقت مرگ از رنج او را مىدرند |
او بد آن مشغول شد جان مىبرند |
|
|
چون به هر فكرى كه دل مىخواهى سپرد |
از تو چيزى در نهان خواهند بُرد |
|
|
پس بد آن مشغول شو كآن بهتر است |
تا ز تو چيزى برد كآن كهتر است |
|
|
هر چه تحصيلى كنى اى مُعتنى |
مىدر آيد دزد از آن سو كايمنى |
|
|
بار بازرگان چو در آب اوفتد |
دست اندر كاله بهتر زند |
|
|
چون كه چيزى فوت خواهد شد در آب |
ترك كمتر گوى و بهتر را بياب |
|
ب ١٥٠١- ١٤٩٣