شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٦
|
چون كه مقصود از شجر آمد ثمر |
پس ثمر اوّل بود و آخر شجر |
|
|
خرس چون فرياد كرد از اژدها |
شير مردى كرد از چنگش جدا |
|
|
حيلت و مردى به هم دادند پشت |
اژدها را او بدين قوّت بكُشت |
|
|
اژدها را هست قوّت حيله نيست |
نيز فوق حيله تو حيلهاى است |
|
|
حيله خود را چو ديدى باز رو |
كز كجا آمد سوى آغاز رو |
|
ب ١٩٦٢- ١٩٥٠ سو: جهت.
هر سبب بالاتر آمد: اشارت به سابق بودن علت بر معلول در رتبت.
فايق: مقدم. چنان كه سنگ و آهن كه موجد شررند بر شرر مقدماند يعنى در وجود بر آن پيشى دارند.
سركش: مغرور، خود خواه.
فوق آن سركش نشست ...: چنان كه در مثل است: «شَرَفُ المَكانِ بِالمَكين»
|
مر خاتم را چه نقص اگر هست |
انگشت كهن محل خاتم |
|
(خاقانى، به نقل از امثال و حكم) آن جا: عالم تأثير.
مُستَخَفّ: (اسم مفعول از استخفاف) سبك داشته، سبك شمرده، پست.
|
كه مرا اين علم آمد ز آن طرف |
نه ز شاگردى سِحر مستخف |
|
٣١٦٨/ ٤ فوقى: پيشى، تقدم.
مقصودى: مطلوب بودن.
در بيت ١٩٤٨ فرمود هر ندايى كه تو را به بلندى خواند از سوى بالاست. در اين بيتها توضيح مىدهد كه مقصود از بلندى، بلندى مكانى و ظاهرى نيست بلكه مقصود بلندى معنوى است. آن كه در معنى بلند پايهتر بود، در صدر است و آن كه از معنى دور بود از صدر دور است، هر چند از جهت ظاهرى مرتبتى بالا بدو دهند. سپس به مرتبت نيروى جسمى و روحى اشارت مىكند. در داستان مورد بحث خرس و اژدها رمز نيروى جسمى و شير مرد مظهر نيروى روحى است و هر مرتبه چنان كه گفته شد فوق مرتبت