شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٩
دنيا كردن است و ديده به آخرت دوختن و در سايه عنايت پيرى، ره پيمودن و در اين مجاهدت پيوسته بايد خود را ناقص ديد و در پى كمال كوشيد. و اگر دريچهاى بر دل باز شد و عنايتى رسيد و فريب نخورد و خود را كامل نپنداشت. و گر نه بود كه آن عنايت از وى منقطع شود و تباه گردد.
|
اى بسا دانش كه اندر سر دود |
تا شود سرور بد آن خود سَر رود |
|
|
سر نخواهى كه رود تو پاى باش |
در پناه قطب صاحب راى باش |
|
|
گر چه شاهى خويش فوق او مبين |
گر چه شهدى جز نبات او مچين |
|
|
فكر تو نقش است و فكر اوست جان |
نقد تو قلب است و نقد اوست كان |
|
|
او تويى خود را بجو در اوى او |
كو و كو گو فاخته شو سوى او |
|
|
ور نخواهى خدمت ابناى جنس |
در دهان اژدهايى همچو خرس |
|
|
بو كه استادى رهاند مر تو را |
وز خطر بيرون كشاند مر تو را |
|
|
زاريى مىكن چو زورت نيست هين |
چون كه كورى سر مكش از راه بين |
|
|
تو كم از خرسى نمىنالى ز درد |
خرس رَست از درد چون فرياد كرد |
|
|
اى خدا اين سنگ دل را موم كن |
نالهاش را تو خوش و مرحوم كن |
|
ب ١٩٨١- ١٩٧٢ دانش كه در سر دود: علمى كه به خاطر دنيا آموزند. دانشى كه بدان بزرگى و رياست جويند. على (ع) در باره اين عالمان فرمايد: «و مردى كه پشتوارهاى از نادانى فراهم ساخته و خود را ميان مردم در انداخته شتابان در تاريكى فتنه تازان. كور در بستن پيمان سازش ميان اين و آن. آدمى نمايان او را دانا ناميدهاند و او نه چنان است. چيزى را بسيار فراهم آورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧) سر رفتن: تباه شدن.
شاه: كنايت از دارا بودن قدرت مادى. صاحب جلال و دستگاه.
نَبات: شكر (معروف). استعارت از دانش حقيقى.
او تويى: از آن جا كه شيخ مظهر وجود كامل است و مريد مظهر وجود ناقص. و او را اشراف است بر مريد چنان كه هيچ گاه از مريد غافل نيست.
كوكو گفتن: استعارت از پيوسته در طلب بودن.