شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٥ - شكايت كردن اهل زندان پيش وكيل قاضى از دست آن مفلس
بىجهت: آن كه در جهت نيست، لا مكان، حضرت حق جلّ و علا.
بىجا: كه در جا و مكان نيست.
اين جهان، جهان اسباب است و خدا براى هر چيزى سببى و براى هر دردى درمانى آفريده است. لكن هيچ مؤثر بىفرمان او اثر نكند و هيچ دارو بىامر او درمان نبخشد.
پس بنده بايد پيوسته متوجه جهان آفرينى باشد كه در جهت و مكان نيست و اوست كه جهان را در جهت آفريده است.
|
باز گرد از هست سوى نيستى |
طالب ربّى و ربَّانيستى |
|
|
جاى دخل است اين عدم از وى مرم |
جاى خرج است اين وجود بيش و كم |
|
|
كارگاه صُنع حق چون نيستى است |
جز مُعطَّل در جهانِ هست كيست |
|
ب ٦٨٧- ٦٨٥ هست: كنايت از خود را چيزى دانستن، خود را به حساب آوردن.
نيستى: فقر و فانى شدن در خدا، و دنيا و زيورهاى آن را به هيچ انگاشتن.
عدم: مقصود چيزى است كه بدان اشارت نتوان كرد، و از وى خبر نتوان داد، و آن ذات حق است بدون اعتبار اسماء و صفات.
|
بگذر ز وجود و با عدم ساز |
زيرا كه عدم عدم بنام است |
|
|
مىدان به يقين كه از عدم خاست |
هر جا كه وجود را نظام است |
|
(عطار)
|
آينه هستى چه باشد نيستى |
نيستى بر گر تو ابله نيستى |
|
|
هستى اندر نيستى بتوان نمود |
مالداران بر فقير آرند جود |
|
٣٢٠٢- ٣٢٠١/ ١ و چون همه آفريدهها از آن بىنشان هست شده، آن كه جهان مادى را جهان هستى مىانگارد، معطل است.
|
در عمارت هستى و جنگى بود |
نيست را از هستها ننگى بود |
|
|
نه كه هست از نيستى فرياد كرد |
بلكه نيست آن هست را واداد كرد |
|
|
تو مگو كه من گريزانم ز نيست |
بلكه او از تو گريزان است بيست |
|
٢٤٧٩- ٢٤٧٧/ ١