شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧ - اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم
موهبت را دانست خدا را سپاس مىگويد و سپاس او موجب مزيد نعمت مىگردد كه «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ: اگر سپاس گفتيد شما را زيادت مىكنم.» (ابراهيم، ٧) و بدان جا مىرسد كه حقيقت را بىواسطه مىيابد و ديگر نيازى به وسيلت براى رسيدن ندارد.
|
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد |
گشت دَلّاله به پيش مرد سرد |
|
|
چون به مطلوبت رسيدى اى مليح |
شد طلبكارى علم اكنون قبيح |
|
١٤٠١- ١٤٠٠/ ٣ و اين خاصيت علم طريقت است. آن كس كه نادانسته و به تقليد به سعى و طواف مىپردازد در رتبتِ آن كس نيست كه با خانه خدا نرد وصال مىبازد.
|
آن دلى كو مَطلَع مهتابهاست |
بهر عارف فُتِّحَت أبوابُهاست |
|
|
با تو ديوار است و با ايشان در است |
با تو سنگ و با عزيزان گوهر است |
|
|
آن چه تو در آينه بينى عيان |
پير اندر خشت بيند بيش از آن |
|
ب ١٦٦- ١٦٤ مهتاب: كنايت از نور الهى.
فُتِّحَت: (صيغه مفرد مؤنث غايب از فعل ماضى باب تفعيل) گشوده شده، و اين كلمه گرفته از قرآن كريم است.
در بيتهاى گذشته گفت سالك بايد بجد پى مرشد را بگيرد و به تعليم او كار كند تا به كمال برسد. در اين بيتها اولياى الهى را مىشناساند كه دل آنان مشرق انوار خداست و عارفان را دَرِ گشوده جَنة المأوى است كه «وَ سِيقَ الَّذِينَ اتَّقَوْا رَبَّهُمْ إِلَى الْجَنَّةِ زُمَراً حَتَّى إِذا جاءها وَ فُتِحَتْ أَبْوابُها وَ قالَ لَهُمْ خَزَنَتُها سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوها خالِدِينَ: و رانده مىشوند آنان كه ترسيدند از پروردگارشان به سوى بهشت گروه گروه، تا آن كه چون رسيدند بدان و گشوده شد درهاى آن و گنجوران آن بدانها گفتند سلام بر شما پاكيزگان درون آن رويد جاودان.» (زمر، ٧٣) اين عارفان الهى را همگان نشناسند كه «أولِيائِى تَحتَ قِبابِى لا يَعرِفُهُم غَيرى.» آنان با بيگانگان لب بسته و خموشاند و با آشنايان در جوش. نزد دنيا پرستان پست و خوارند و نزد مردان خدا گران مقدار. آن چه طالبان علوم صورى پس از تحمل مشقت و صرف عمر در كتاب و دفتر به دست مىآرند از پيش براى آنان آشكار بوده است.