شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩ - اندرز كردن صوفى خادم را در تيمار داشت بهيمه و لا حول خادم
سال پيش از بدنها آفريد.» (بحار الانوار، ج ٥٨، ص ١٣٨، از بصائر الدرجات) و پيش از آن كه روح آنان در قالب تن در آيد زنده بودند و از عنايت پروردگار برخوردار. چنان كه روح آدم پيش از تعلق به جسم، لياقت خليفه بودن يافت.
|
مشورت مىرفت در ايجاد خلق |
جانشان در بحر قدرت تا به حلق |
|
[١]
|
چون ملايك مانع آن مىشدند |
بر ملايك خُفيه خُنبك مىزدند |
|
|
مُطَّلِع بر نقش هر كه هست شد |
پيش از آن كين نفس كُل پا بست شد |
|
|
پيشتر ز افلاك كيوان ديدهاند |
پيشتر از دانهها نان ديدهاند |
|
|
بىدماغ و دل پر از فكرت بُدند |
بىسپاه و جنگ بر نُصرت زدند |
|
ب ١٧٤- ١٧٠ خُفيَه: پنهانى.
خُنبَك زدن: تمسخر كردن، فسوس كردن.
نَفسِ كُل: مرتبت آن بعد از عقل كل است.
پا بست شدن: مقيد شدن، محبوس گشتن.
كَيوان: زُحَل، كه مقام او در فلك هفتم است.
از آن پيش كه پروردگار جل و علا فرشتگان را بفرمايد «إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً: من در زمين خليفتى خواهم گمارد.» و آنان گويند «أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ: آيا در زمين كسى را خواهى نهاد كه در آن تباهى كند و خونها ريزد و ما تسبيح تو مىگوييم و تو را تقديس مىكنيم.» (بقره، ٣٠) ارواح اين اوليا كه در علم حق تعالى بودند پنهانى بر فرشتگان فسوس مىكردند كه شما را آن استعداد نيست كه از بزرگى مقام خليفه خدا آگاه باشيد. چنان كه خداى تعالى براى نشان دادن رتبت خليفه خويش از آنان خواست تا اسمهايى كه آدم را تعليم داده بود بگويند. آنان گفتند پاك خدايا ما را علمى نيست مگر آن كه تو ما را تعليم دهى. اين اوليا پيش از آن كه نفس كل پاى بست جسم گردد افلاك را ديده و از چگونگى آن آگاه بودهاند. دل و دماغ وسيلت انديشه آدميان است و سپاه و جنگ وسيلت پيروزى ايشان،
[١] -در حاشيه نسخه اساس، اين عنوان آمده است:
حكايت مشورت كردن خداى تعالى در ايجاد خلق