شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٥ - مثل
مثل
|
آن غريبى خانه مىجُست از شتاب |
دوستى بُردش سوى خانه خراب |
|
|
گفت او اين را اگر سقفى بُدى |
پهلوى من مر تو را مَسكن شدى |
|
|
هم عيال تو بياسودى اگر |
در ميانه داشتى حُجره دگر |
|
|
گفت آرى پهلوى ياران به است[١] |
ليك اى جان در اگر نتوان نشست |
|
|
اين همه عالم طلبكار خوشاند |
وز خوش تزوير اندر آتشاند |
|
|
طالب زر گشته جمله پير و خام |
ليك قلب از زر نداند چشم عام |
|
|
پرتوى بر قلب زد خالص ببين |
بىمِحَك زر را مكن از ظَن گُزين |
|
|
گر محك دارى گزين كن ور نه رو |
نزد دانا خويشتن را كن گرو |
|
|
يا مِحَك بايد ميان جان خويش |
ور ندانى ره مرو تنها تو پيش |
|
|
بانگ غولان هست بانگ آشنا |
آشنايى كه كشد سوى فنا |
|
|
بانگ مىدارد كه هان اى كاروان |
سوى من آييد نك راه و نشان |
|
|
نام هر يك مىبرد غول اى فلان |
تا كند آن خواجه را از آفلان |
|
|
چون رسد آن جا ببيند گرگ و شير |
عمر ضايع راه دور و روز دير |
|
ب ٧٤٨- ٧٣٦ طلبكار خوش: خواهان لذت و آسايش.
تَزوير: از مصدر زور (دروغ)، آراستن به دروغ، حيلت سازى.
در آتش بودن: كنايت از رنج و اندوه بردن.
خام: كنايت از جوان.
قلب: ناسره.
عام: عموم، همگان.
[١] در نسخه اساس، كلمه« خوشست» بالاى« بهست» نوشته شده است.